ادامه حکایت<< کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر > >

مهر انگیز به کدخدا گفت: یک نفر را به قلعه دزدان بفرست و به رییس دزدان پیغام بده که من به ازدواج با او راضیم به شرطی که علاوه بر وعده هایی که او داده  تا اول بهار صبر کند .

کدخدا با نا امیدی و ناراحتی گفت: معلوم است چه میگویی ؟ مگر تو بزرگتر نداری؟ خیلی خود سر شده ای؟ عجب دوره و زمانه ای شده است!

مهرانگیز در حالیکه چشمانش را تنگ کرده بود و لبهایش را این ور و آن ورمیکرد گفت: ناراحت نشو عمو! من که صد سال سیاه با این دزد پیر خرفت ازدواج نمیکنم .من یک نقشه خوب دارم که شروعش با فرستادن پیغام برای آن بی همه چیز است!

کدخدا در حالی که پوز خندی میزد پرسید: حالا نقشه ات چی هست ؟ بگو ببینیم به درد میخورد یا ... اون آدمی که من میشناسم زرنگتر از این حرفهاست که با نقشه من و تو دم به تله بدهد یا از میدان به در برود.

مهرانگیز در حالیکه سرش را به سمت بالا و پایین حرکت میداد و ادای کسانی را که خیلی میفهمند در می آورد گفت:عموجان نمیتوانم نقشه ام را لو بدهم فقط به من کمک کن به موقعش همه چیز را میفهمی .

کدخدا آهسته پرسید :به غیر از من به چه کسی گفته ای که نقشه ای داری؟مهرانگیز گفت: هیچکس فقط مهروش خبر دارد چون با هم نقشه کشیدیم.کدخدا به آرامی گفت :پس به هیچکس حرفی نزن من خودم یک آدم مطمئن را برای رساندن پیغامت میفرستم.بعد برگشت ،به چشمان مهرانگیز خیره شد و گفت: حالا تو از کجا میدانی نقشه ات بگیرد.؟میدانی اگر رییس دزد ها متوجه نقشه ات بشود  خاک این آبادی را به توبره میکشد؟

مهرانگیز لبخند مرموزی زد ودر حالیکه چشمهایش را بسته بود و سرش را به بالا و پایین حرکت میداد گفت: هیچکس نمیفهمد حتی تو کدخدا !

...و کدخدا به دور از چشم اهالی آبادی کسی را فرستاد.

فرستاده در بازگشت خبر آورد که رییس دزدان با پیشنهاد موافقت کرده است .حالا مهر انگیز چهل روز فرصت داشت تا مقدمات نقشه اش را پنهانی و بطوریکه اهالی متوجه نشوند انجام دهد.

مهر انگیز به کمک مهروش درباره نقشه اش با تعدادی از  دختران آبادی  بطور جداگانه و در محلهای خلوت گفتگو میکردند و آنها را سوگند میدادند که به هیچکس در این مورد چیزی نگویند. و از آنجا که مردم آبادی به سوگند اعتقاد زیادی داشتند به غیر از دخترانی که با آنها گفتگو شده بود هیچکس از ماجرا بویی نبرده بود و اگر هم از گوشه و کنار چیزی میشنیدند جدی نمیگرفتند ، حتی هر یک از دختران نمیدانستند غیر از خودشان چه کسی از موضوع آگاهی دارد.

روز موعد فرا رسید . سحر گاه چهارشنبه ،سه روز مانده به نوروز. نسیم نسبتا خنکی در جریان بود، بنفشه ها و پیازچه های وحشی در اطراف آبادی زود تر از بهار جشن گرفته بودند .شاخه های درختان میوه ، تازه و خوشرنگ شده و بعضی از آنها پراز شکوفه های سفید و صورتی بودند و برگهای ریز و نرم به کوچه باغها نگاه میکردند...

سی و نه دختر آبادی آرام و مصمم در حالیکه مهر انگیز و مهر وش جلودار بودند دشت را پشت سر گذاشتند و به سمت کوههای جنوبی آبادی که در گرگ ومیش هوا هنوز سیاه به نظر میرسید رهسپار شدند. ـ مهر بانو - مهرتاج - مهر دخت - مهر سا - مهرگان - مهر نگار - مهر وش - مهر ورز - مهر نوش - مهر پو - مهربان - مهر ارا و...

کمی دیرتر آنها به تپه ای رسیدند که پشت آن مزرعه کوچکی بود و گله داری با خانواده اش آنجا زندگی میکرد دختر خانواده که با برادر کوچکش برای رسید گی به گوسفندان کنار آغل آمده بود گروه دختران را دید و با شگفتی علت را جویا شد.مهرانگیز او را سوگند داد و قضیه را به او گفت و به راهش ادامه داد. مهر افزا ـ دختر گله دار ـ نگاهی به مزرعه کوچکشان و نگاهی به آغل گوسفندان انداخت و سپس برادرش را سوگند داد که تا نیمروز چیزی به پدر و مادرشان نگوید و  دوان دوان خود را به گرو ه دختران رسانید. حالا چهل دختر به سمت کوه روبریشان در حرکت بودند مهر اما هنوز ندمیده بود!

وقتی اولین پنجه های نرم آفتاب چهره دختران را نوازش داد آنان تقریبا به ستیغ کوه رسیده بودند. هوا اما کمی سردتر مینمود.

... از بلندای کوه، قلعه دزدان که بر بلندای قله مجاور - قسمت شرقی ـ  قرار داشت و بر همه مناطق اطراف تسلط داشت پیدا بود و در قسمت غربی نیز بیابان پهناوری دیده میشد که لایه ای از غبار صبحگاهی آنرا پوشانده بود. 

دختران در حالیکه چارقد هایشان را به کمر بسته بودند و گیسوان سیاهرنگشان را به دست نسیم سپرده بودند از بلندای کوه به سمت کوه شرقی سرازیر شدند تا از آنجا به قلعه دزدان بروند اما هنوز چند قدمی پایین نیامده بودند که با صدای خشن و زمخت مردی که در کوه پیچیده بود در جای خود ایستادند:

«... هان... کجا؟...خوابم یا بیدار ... این همه دختر ... اینجا روی این کوه... نزدیک قلعه دزدها...هان چه خبر است؟ ..نکند...

مهر انگیز نگذاشت حرف مرد تمام  شود با خشم نگاهی به او کرد و  در حالیکه چهره اش را در هم کشیده بود گفت :هیچ خبری نیست ! تو هم بیداری ولی مثل اینکه نمیدانی من چه کسی هستم. ادامه دارد

 

 

 

 

 

/ 7 نظر / 108 بازدید
مهر وگبر

درود به فرزندان ایرج خیلی بوحاله من ایراجیهایی راکه از ولایت ایرج همایتمی کنند بعد خدا میستایم بامید خدا دراین راه موفق باشیدبا ان که سالهاست ازدیارم دورم ولی همش به فکر ایراجم....... ((((مهرو گبر))))

آشنا

مهندس خسته نباشین ولی واقعا از سریال های ایرانی هم بدتر کردین. اونا حداقل هفته ای یه بار پخش میشن ولی شما فکر کنم ماهی یه بار تصمیم میگیرین ادامه داستانو بگین. اونم یه کمشو[ناراحت] [سوال][عینک]

محمداشرف

درود خسته نباشید . . . . . . . .. . . . . ..... . . . وب جالبی بود . . . .. . . . .... . . . . . بدرود

بچه ایراج 2

خوبی مهندس بگو خودتی رهبر هم باشی یکی جلوم بی خودی خودت رابالا نبر گفتم گوسفند با این همه جست وخیز اهو نمی شوی راستی تو این وب برو بازم در اشتباهی

خسرو

آقایی که از شیراز پیام میگذاری و همه تو را میشناسند و البته خیلی هم بیسواد تشریف دارید این حرفها و دعواها در وبلاگهای ایراجیها خیلی کهنه و قدیمی شده ، شما تشریف نداشتید اگر حرف تازه ای داری بگو و گرنه...

بچه ی خوب

خیلی خوب نبود البته بدم نبود ولی از این هم بهتر می توانستید بنویسید

علی اکبر غلامرضایی

سلام ایراج و ایراجی ها را دوست دارم .خدا رحمت کند حاج سروی را بالا پشت بون خونه اش نشسته بودیم ازش پرسیدیم :این پرچم را کی بالای درخت سرو زده؟ با خنده ی قشنگش گفت: بچه های .... خدا بیامرزدش !ما که یکسال در ایراج بودیم جزو عمرمون حساب نشد از بس خوش گذشت. امیدوارم موفق به حفظ آثار باستانیتون بشین. اگه دوست داشتین سری به وبلاگ شهیدستان چاه ملک با آدرس بالا سری بزنین و بز هم اگه دوست داشتین لینک کنید.[گل]