شبی سرو ایراج با قلعه گفت ...

یک شب سرو ایراج سرش را در گوش قلعه گذاشت و به آرامی نالید :ای دوست عزیز و ای رفیق شفیق ،تو تنها کسی هستی که هرروز صبح به من سلام میکنی و بیش از هزار سال است که از من جدا نشده ای وهمواره با من همنشین بوده ای ! اما دل من از دست این مردم قدرنشناس و بی وفا خون است .من در همه طول سال ،روز وشب ،در گرما و سرما با آنها بوده ام. ازدوران کودکی تا نوجوانی وجوانی ،میانسالی و کهنسالی شاهد رشد،بلوغ ،جاافتادگی ،ناتوانی و مرگ این مردم و بلکه چند نسل قبل از آنها بوده ام.هنگامی که مرد و زن جوانی که به تازگی ازدواج کرده بودند از کنار باغ سرو میگذشتند از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و هنگامی که زن جوان را آبستن میدیدم انتظار لبخند کودکش را میکشیدم و هنگامی که کودک را در آغوش مادرش میدیدم انتظار راه افتادن کودک را می کشیدم و سپس انتظار دویدنش و بعد زدن سنگ به درخت زردآلوی باغ روبرویی و انتظار گذاشتن سنگریزه ای در تیرو کمانش و پرتاب آن به دل سبز من تا شاید خون چغوکی را که جیک جیک کنان برای من آواز میخواند بر روی شاخه هایم بریزد و دلم را خونین کند!انتظار دیدن کودکانی که کتاب و دفترشان را در یک پلاستیک پیچیده اند یا با تکه ای کش بر روی هم محکم کرده اند وبا عجله به مدرسه میروند در حالیکه اخم کرده اند و انتظار برگشتن شان که بازی کنان و خنده زنان بدون عجله باز میگردند و گویا تمام غم و ناراحتی صبحگاهان را در مدرسه جا گذاشته اند.

من شاهد بهاران زیبای این مردم ،این دشت و این روستا بوده ام.هنگامی که کودکان با لباسهای نو در حالیکه تخم مرغهای رنگی در دستشان بود  ازجلو و پدرها و مادرها از پشت سرآنها هیاهو کنان به دید ن اقوام ودوستان میرفتند و حتی یک نگاه هم به من نمیکردند.وکمی دیرتر بوی گل و شکوفه همه دشت را پر می کرد و زنی که چند گل محمدی گوشه چارقدش زده بود به کودکی که پاچه هایش را بالا گرفته بود و آب جوی راگِل میکرد گل تعارف میکرد و کودک برای اینکه گل را بگیرد و پاچه شلوارش خیس نشود از آب بیرون آمده بود.بعد هم باغ سرو و کوچه ته جو پر می شد از ورقهای کتاب و دفتر بچه هایی که از امتحانات پایان سال بر میگشتند! و بعد جیغ و داد و سارهای زرد و سیاه که از درختان انجیر باغ بالادست به باغ سرو میپریدندوبرمیگشتند و از سنگ تیرو کمانها امان نداشتند.و چند شاهین ناقلا که بالای سر من نمایش میدادند و هر از گاهی گنجشک فریب خورده و بخت برگشته ای را پرپر میکردند.حالا کارها شلوغ شده بود مردان ،زنان،کودکان و خرها هی میآمدند و میرفتند ،صدای فریاد بچه هاو جیغ زنان ومردان که بر سر بچه ها یا خرها میکشیدنداز سحر تا غروب دشت را پر میکرد و وقتی هوا تاریک میشد ناگهان دشت هم میخوابید و فقط گاهی صدای جار کشیدن کسی که به همراهش هشدار میدادکه آب را "ببندد " یا "به جوی دیگر" کند یا صدای گریه کودکی که از پشت بام خانه ای بیقراری میکرد سکوت دشت و ده را میشکست . وشغالها هم هراز گاهی آواز سنتی و دسته جمعی شان را میخواندندو ...قلعه حرف سرو را قطع کردو گفت :میدانم یادآوری خاطرات برایت لذت بخش و در عین حال ناراحت کننده و شاید نا امید کننده است من اما علاوه بر خاطرات مشترک با تو که از دشت و صداهای ایراج است از چهارگوشه این روستا وحتی از اطراف ایراج از گدار گرفته تا کلاته و دومو وبندر تا آخرک و از پوزه سم گرفته تا کوه سیاهو و کوه کمربلند و کرمکوه و ازآدمهایی که آمده اند ورفته اند،گاهی پا بر سر من گذاشته اند و زمانی با بیل و کلنگ به جان من افتاده اند! ولی ای دوست و ای همنشین چون امشب دلت گرفته هرچه میخواهی بگو که خاطرات من هم زنده میشود.                                                                             

سرو ایراج ادامه داد : بله ! تابستان گرم که میرسید دوست داشتم روی تمام دشت سایه بیندازم تا شاید اندکی از گرمای هوا برای مردان وزنانی که عرق ریزان مشغول کارو تلاش ،جمع آوری محصولات و میوه های تابستانی وآماده سازی زمین جهت کشت مهر بودند بکاهم .بچه ها در جوی ها آبتنی میکردند و گاهی صدها متر با جوی آب پیش میرفتند تابا جیغ اعتراض پیرمردی که از بسته شدن مسیر آب و هدر رفتن آن بر سر آنهامیزد از جوی آب بیرون میدویدند و در حالیکه لباسهایشان  را در دستشان مچاله کرده بودند در کوچه ها و کوچه باغهای دشت گم میشدند. آنطرفتر پای یک نوچنگ بلند کودکی دمرو بر روی آب خنک وگوارای گودال کوچک سنگچین افتاده بود وبا ولع تمام آب را به درون شکمش بالا میکشید!

 هوا کم کم داشت روشن میشد سرو به قلعه گفت :فرداشب هم به آتشونیت میایم کمرش را صاف کرد، سرش را تکانی داد،دامن شاخه هایش را بالا کشیدو رها کرد .باز هم از این تکه چوبی که بر سرش بسته بودند خلقش تنگ شد و آرزو کرد کاش یا پرچم زیبایی بر آن میبستند و دست کم سالی یک بار عوض میکردند و یا این چوب خشکیده کج شده را از سرش باز میکردند.  

  ادامه فرداشب ...! 

/ 0 نظر / 21 بازدید