سنگتراش

مردی همه روزه از کوه سنگ میکند .کاری دشوار داشت .رنج فراوان میبردومزد ناچیز می گرفت .
از آن شغل جان فرسا خرسند بود .یک روز آهی کشید وگفت :«پروردگارا!چه میشد اگر مرا نیز توانگر میساختی ٬تا می توانستم در تخت روان زیبا ٬زیر پرده های حریر سرخ بنشینم !»
فرشته ای از آسمان فرود امد وگفت :«آرزوی تو مستجاب شد !»
سنگ تراش توانگر گشت ودر تخت روانی زیبا ٬زیر پرده های حریر سرخ نشست .
قضا را شهریار کشور از آنجا گذر کرد .سوارانی چند از پس و پیش گردونه اش در حرکت بودند وچتری زرین سرتاج دارش را از گزند خورشید در امان می داشت .
از تماشای موکب شاه در دل مرد توانگر آرزوی چتر زرین وگردونه ی شاهی پدید امد .باز آهی کشید وگفت:«کاشکی شاه بودم !»
باز فرشته از آسمان فرود امد که :«آرزویت بر آورده باد !»
شاه شد ـسورارانی چند از پس و پیش گردونه اش در حرکت بودند و چتری زرین سر تاج دارش را از گزند خورشید در امان می داشت.
اما زمین از تابش مهر می گداخت . سبزه در چمن میسوخت وروی شاه آزرده می شد .از نیروی مهر دیگ حسدش به جوش امد .باز به حسرت آهی کشید که :«ای کاش خورشید می شدم !»فرشته از آسمان به زیر امد که «خورشید باش !»
مردک خورشید شد .بالا و زیر ٬از راست وچپ هر سو نور افشانی کرد .اشعه تابناکش سبزه چمنها را سوخت وروی شاهان را آزرده ساخت .
اما ناگهان ابری میان او وزمین خزید .دیگر تیرهای سوزنده اش از آن ابر نگذشت وبه زمین نرسید.خشمگین شد که چرا ابر از او توانا تر است .
 بار دیگر نا خرسند شد و آهی کشید که : « ای کاش ابر بودم !»
فرشته از با لا به زیر پرید که : « چنان که خواستی با ش !»
چون ابر شد ٬ میان افتاب و زمین خزید و تیرهای سوزنده خورشید را از گذشتن باز داشت .
چمنها باز به سبزی گرایید . ابر به قطرات درشت باران تبدیل شد و بر خاک فرو ریخت .رو دخانه ها طغیان کردند و سیل اسا در دره و دشت روان شدند . زرا عتها نابود و گله ها از پیش برداشته شد ...
اما تخته سنگی در برابر امواج خروشان ایستاده بود وپای مقاومتش به هیچ روی سستی نمی گرفت .بار دیگر در خشم شد که چرا در زور آزمایی با سنگ بی مقدار ی بر نمی اید ...
ناراضی گشت و فریاد زد که :«این سنگ در توانایی از من برتر است ٬می خواهم سنگ باشم »
فرشته به او گفت :«آنچه می خواهی باش !»
سنگی عظیم شد که از باد و باران و آفتاب گزندی نمی دید و با سیلهای خروشان پایداری می کرد .
ناگاه مردی فقیر با تیشه و دیلم فرا رسید و به جانش افتاد .چون قطعاتی چند از پیکرش جدا کرد ٬در غضب شد که :«دیگر این کیست؟همانا از من قوی تر است !»
با ز اندوه حسرت وجودش را فرا گرفت و آهی کشید که :« کاش مثل او بودم !»
فرشته بار دیگر از آسمان به زیر آمد و گفت :« مثل او باش !»

ازنوسنگ تراش شد ...

کاری دشوار داشت ...

رنج فراوان می برد ...

ولی خرسند بود.

/ 9 نظر / 22 بازدید
سعید

سلام داستان زیبایی بود لذت بردم به امید دیدار[گل]

خودمم

اللهم صل علی محمد و آل محمد سلام مهندس چطور شد به فکر این بیا فتی که وبلاگ رو آپ کنی؟.خیلی قشنگ بود .خسته نباشی

بماند بعدا میگم

ای بر تو سلام و هم دعا بچه کویر عشق است تو را به جان ما بچه کویر در بین تمام وبلاگها از ریز و درشت گل کردی و سمبل شدی ای بچه کویر آنجا که بحث فکر و عمل پیش آید چرخاندن دیده ها به توست بچه کویر نقد تو بلای جان بد کاران است بس موجب تحسین رفیقان شدی ای بچه کویر ایراج به تو می بالد و بس می نازد چون دوست ایراجیانی ای بچه کویر آنها که تو را فحش بدادند و ابتر خواندند بنگر که چه سبقه ی زشت و کثیفی دارند از درماندگی و عجز , حقیرانی پست رو سوی مخابرات اصفهان آوردند غافل شده اند که شاعری فرموده : " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق" " ثبت است بر جریده عالم دوام ما " من کوچکتراز آنم که کسی را به نصیحت خوانم زیرا که بود راهنمای ما بچه کویر

سرو ایراج

سلام آقای خودمم. به مطالب و ساعات آپ شدن بچه کویر در روز پنج شنبه دقت کن!!!

خودمم

سلام عزیزم / معذرت. جواب سلامت رو باید زودتر می دادم .به ساعات آپ شدن دقت کردم /[چشمک][لبخند][گل][لبخند][گل][چشمک][لبخند][گل][چشمک]

علیرضا زاهد

با سلام و خسته نباشید بسیار متن زیبای بود لذت بردم- موفق باشید

سعید

سلام سلام به دوست خوبم ممنون که به من سر زدی حکایت اموزنده و زیبایی بود خوشحالم ار اینکه وبلاگتون رو می خونم به امید دیدار[گل]

شمس

کتاب سرو ایراج نوشته لسان الحق طباطبایی را که تازه چاپ شده است مطالعه فرمایید 091322231364

ع

چرا سرو ایراج به روز نمی شود