روزهای بارانی- نیایش باران خواهی - خاطرات

چهار پنج روز بود که مدام برف می بارید سوز سرما و کولاک همه را خانه نشین کرده بود،برفهایی که از پشت بام ها در کوچه ها ریخته بودند بعضی راههای روستا را بند آورده بود، تنهامدرسه آبادی تعطیل شده بود و جشن زمستانی بچه ها در خانه ها برقرار بود،گله دهوار به صحرا نرفته بود و علفهای خشک شده رو به اتمام بود، ابرهای سنگین و سیاه در آن چند روز آسمان  را سیاه و تاریک کرده بودو...واقعا بی سابقه بود!    

                                                                              سپس یک روز که مردم با نا امیدی از دیدار دو باره خورشید زیلوهای پشت در را کنار زدند و لای در اتاق ها را باز کردند آفتاب کمرنگ زمستانی به رویشان لبخند زد.عده ای کم کم از خانه های گرم ودود گرفته بیرون آمدند، همسایه ها از برف گران امسال می گفتند و اینکه چنین برف و سرمایی را یاد نمی دهند و امسال بهار میشودو اگر یک باران بهاری هم ببارد زیره و تخمه چنین می شود و چنان و آب چند برابر میشودو...                                                                                     ناگهان صدای چند بچه  از نزدیکی میدان روستا همسایه ها را خاموش و در بهت فرو برد: یا الله رحمتی      یا امام نعمتی  -  یا الله رحمتی       یا امام نعمتی ....                                   خدا بیامرزدش عباس سیما مثل فرفره از دیوار دم در جدا شد و به کوچه دوید هفت هشت تا بچه قدو نیم قد علم سیاهرنگ الله رحمتی (علم حضرت فاطمه "س" ) را برداشته بودند و در حالی که تا زانوهایشان در برف و گل و لای کوچه بود از خدا طلب باران می کردند! عباس سیما بر سر آنها داد کشید و چند تا از آنها را با اسم صدازد : "حسینو ،  علی یو ، امیرو  ... خاک تو سرتون کُن’ن ، ای الهی جونه مرگ ب,‌ ش,د! و چند تا نفرین و فحش آبدار دیگر هم تقدیم نمود.بچه ها پا به فرار گذاشتند پسری که علم را در دست داشت گویا مقید بود که علم را حتما به دیوار تکیه بدهد و به علم بی احترامی نکند ؛ یک دستش به علم که پایه اش را روی زمین محکم میکرد ، یک چشمش به عباس سیما که به او نزدیک میشد ، یک چشمش به بچه هایی که دور می شدند و دو پایش به فرار بود. ودر حالیکه تا چند متر دورتربا دستش علم را می پایید او نیز فرار کرد.  چند لحظه بعد پسرها و بدنبال آنها پسر علمدار پشت پیچ کوچه گم شدند.           

 عباس سیما بلند بلند حرف میزد و با آمدن چند نفر صدایش را باز هم بالاتر برد: "معلوم نیست اینا پدرو مادر ندارن ، خوناهای مردم داره خراب میشه ،ده روزه مردم اُفتابا ندیدن ".لنگه چکمه یکی از بچه ها را که در برفها جا مانده بود برداشت و انگار که به سند مهمی دست یافته باشد و پیروزی بزرگی بدست آورده باشد زیر لب غرید " حالا میایی چکمه تام بگیری .... اونوقت من میدونم آُ تو " . تا چند روز برای مردم حرف درست شده بود عده ای با شنیدن  یا تعریف چند باره این جریان ،نفرین می کردند و بد وبیراه می گفتند و عده ای هم به بازیگوشی ، شیطنت و فکر بکر آنها می خندیدند و آن را شوخی خوبی می پنداشتند....و هنوز گاهی پسرهای بازیگوش آن زمان که حالا هیچکدامشان زیر چهل سال ندارند آن خاطره را با آب و تاب تعریف میکنند و اوقات دوستان را خوش! چند سال بعد نیز بار دیگر این اتفاق افتاد و این بار یک هفته بود که باران مدام یا منقطع می بارید و مردمان از خدا قطع باران را میخواستند که در زیر بارش باران چند پسر بچه به باران خواهی علم را برداشتند و باز اعتراض عباس سیما و باز فرار ،دوباره نفرین و بد وبیراه ! این بار اما پسرها علم را در گل و لای کوچه انداختند و رفتند و عباس سیما می غرید که " اکر دستاتون خشک نشد من هیچی حالیی’ م  نیس" - خدایش بیامرزاد!

 

توضیح : علم الله رحمتی (علم حضرت فاطمه "س") که در مسجد جامع ایراج - جنب حسینیه - قراردارد ، علمی حدود یک مترو نیم است با پایه چوبی و لباسی سراسر مشکی که از پارچه های گره خورده می باشد. در ایراج هرگاه تا اواخر برج هشت (آبانماه) باران نمی بارید این علم را بر میداشتند و با خواندن ذکرها و دعاهایی به درب خانه ها می رفتند و صاحب هرخانه به باران خواهان مقداری گندم  یا مواد دیگر مورد نیاز حلیم را میدادند و سپس همانروز یا فردای آنروز حلیم باران می پختند و... د راوایل بهار نیز گاهی به همین ترتیب از درگاه الهی و با شفیع قرار دادن امامان باران طلب میشد. مرحوم عباس سیما و مرحومه همسرش در مجاورت حسینیه و مسجد جامع ساکن بودند و سالها نگاهبان علمهای عزاداری ، خادم حسینیه ، روشن کننده فانوس کلک و بیرق حسینیه در آن سالهای بی برقی و خاموشی ، ساقی حسینیه با مشک همیشه پر آبش در تابستانهای گرم و طولانی و... بودند. خداوند آنها را و همه گذشتگان را رحمت کناد!

/ 0 نظر / 48 بازدید