ادامه حکایت قله عاشقون!(قسمت نخست را در همین صفحه 7 مطلب پایینتر بخوانید!)

از آنروز به بعد هر کس از کنار کوه میگذشت جوانی را میدید که با زحمت فراوان در حال بالا بردن سنگ آسیاب از کوه میباشد!چوپانان، شکارچیان ، هیزم شکنان و... هرگاه به ده باز میگشتند خبر از استقامت  وادامه کار او میدادند.در گرما و سرما، در روشنایی و تاریکی فقط سنگ بود و جوان و قله کوه!عده ای میگفتند حیف! جوان مردم دیوانه شده،عده ای که فکر میکردند عاقل تر از بقیه هستند برای نصیحت جوان به نزد او میرفتند اما جوان به هیچ چیز و هیچ کس توجهی نداشت و فقط گاهی به قله کوه نگاهی می انداخت!

روز ها و ماهها گذشت و در این مدت دختر ارباب نیز با شنیدن داستان عشق جوان و سنگ آسیاب دلباخته مرد جوان شد.

روزی از روزها یکی از چوپانان ارباب خبر آورد که جوان عاشق بیش از نیمی از مسیر را طی نموده و اگر به این قرار ادامه دهد تا چند ماه دیگر به قله کوه میرسد.بعضی از اطرافیان ارباب گفتند نه! بالاخره نا امید میشود ودست از تلاش میکشد اما دیگران چیزی نگفتند و میدانستند جوان موفق خواهد شد. ارباب اما گفت اگر موفق شود من به قولم عمل خواهم کرد.

در این هنگام دختر ارباب از اتاق بیرون آمد وگفت می خواهم به سراغ جوان بروم و از نزدیک اورا ببینم .پدر اجازه داد،دخترک تا پای کوه آمد،میتوانست سیاهی جوان را ببیند کمی از دامنه کوه بالا رفت اما ناگهان پشیمان گشت و به سرعت برگشت و در حالیکه چشمانش پر از اشک بود رو به سوی ایراج نهاد.

در غروب یک روز بهاری خبر آوردند فقط چند گز دیگر مانده تا جوان سنگ را به قله برساند. کمی دیرتر جمعیت زیادی از مرد و زن ،کوچک و بزرگ در اطراف و دامنه های کوه جمع شده بودند تا نظاره گر پیروزی یک عاشق واقعی باشند،دختر ارباب در حالیکه لباس سفید بلندی پوشیده بود و موهای فرق باز کرده سیاهش  از زیر چارقد سفید حاشیه دارش بیرون آمده بود به همراه دو زن و برادرش به سوی قله بالا رفتند. جمعیت نیز از پی آنان روان شد.وقتی به نزدیک جوان رسیدند دیگر تا قله چند قدمی بیشتر نمانده، جوان ضعیف، لاغر و رنجور به نظر میرسید وتنش مجروح و ناتوان و مو هایش بلند و آشفته بود.دخترک ایستاد تا جوان سنگ را بر بلندای قله رسانید فریاد هلهله و شادی مردمان به آسمان بلند شد.جوان نگاهی به پایین کوه انداخت نگاهی به دخترک وآنگاه به آسمان خیره شد و ناگهان همچون نخل کهنسالی که از روی خاک قطع شود بر روی سنگ آسیاب افتاد و رگه کوچکی از خون از زیر سنگ جاری شد. ولوله در جمعیت افتاد هرکس چیزی میگفت دخترک بالای سر جوان ایستاد با ناباوری نگاهی به جمعیت انداخت نگاهی به پایین کوه ،نگاهی به عاشق غرق در خون و سپس به آسمان خیره شد چارقدش را از سر کند،موهایش را آشفته نمود فریادی کشید و همچون درخت سرو جوانی در کنار مرد عاشق بر رو ی سنگ اسیاب افتاد رگه خونی که از زیر سنگ بیرون میامد دو برابر شد!  

خورشید به آهستگی در مغرب خونین فرو میرفت، نسیم ملایمی به آرامی گیسوان دو عاشق را نوازش میکرد و در هم می تنید.کسی از میان جمعیت فریاد زد: عاشقون! دیگری گفت: کوه عاشقون! سومی اما بالای سر عاشقان آمد انگشتش را در خون عشق گذاشت و سپس به پیشانی پسرک خردسالی مالید و گفت: قله ی عاشقون!!!

شهرستان خور و بیابانک، بخش مستقل روستاهای جنوبی

سالن ورزشی روستای ایراج 

/ 6 نظر / 20 بازدید
دهيار ايراج

استخدام در بانك ملي ايران به وبلاگ دهياري ايراج مراجعه فرماييد http://dehyari-iraj.persianblog.ir

طبیعت ایراج

جناب مهندس با سلام و خسته نباشید داستان خوبی است اگر داستان کوه چهل دختر را هم می دانید برایمان بنویسید موفق و موید باشید ولی آخرش غم انگیز نباشد

بچه تو ده

.

بچه تو ده

بچه تو ده

... ....... . .

بچه تو ده

آقای مهندس نقطه های پایین رمزی بود بین من و یکی از دوستان .ببخشید که از وبلاگ شما استفاده کردیم