سرو ايراج

ادامه حکایت<< کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر > >
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 

مهر انگیز به کدخدا گفت: یک نفر را به قلعه دزدان بفرست و به رییس دزدان پیغام بده که من به ازدواج با او راضیم به شرطی که علاوه بر وعده هایی که او داده  تا اول بهار صبر کند .

کدخدا با نا امیدی و ناراحتی گفت: معلوم است چه میگویی ؟ مگر تو بزرگتر نداری؟ خیلی خود سر شده ای؟ عجب دوره و زمانه ای شده است!

مهرانگیز در حالیکه چشمانش را تنگ کرده بود و لبهایش را این ور و آن ورمیکرد گفت: ناراحت نشو عمو! من که صد سال سیاه با این دزد پیر خرفت ازدواج نمیکنم .من یک نقشه خوب دارم که شروعش با فرستادن پیغام برای آن بی همه چیز است!

کدخدا در حالی که پوز خندی میزد پرسید: حالا نقشه ات چی هست ؟ بگو ببینیم به درد میخورد یا ... اون آدمی که من میشناسم زرنگتر از این حرفهاست که با نقشه من و تو دم به تله بدهد یا از میدان به در برود.

مهرانگیز در حالیکه سرش را به سمت بالا و پایین حرکت میداد و ادای کسانی را که خیلی میفهمند در می آورد گفت:عموجان نمیتوانم نقشه ام را لو بدهم فقط به من کمک کن به موقعش همه چیز را میفهمی .

کدخدا آهسته پرسید :به غیر از من به چه کسی گفته ای که نقشه ای داری؟مهرانگیز گفت: هیچکس فقط مهروش خبر دارد چون با هم نقشه کشیدیم.کدخدا به آرامی گفت :پس به هیچکس حرفی نزن من خودم یک آدم مطمئن را برای رساندن پیغامت میفرستم.بعد برگشت ،به چشمان مهرانگیز خیره شد و گفت: حالا تو از کجا میدانی نقشه ات بگیرد.؟میدانی اگر رییس دزد ها متوجه نقشه ات بشود  خاک این آبادی را به توبره میکشد؟

مهرانگیز لبخند مرموزی زد ودر حالیکه چشمهایش را بسته بود و سرش را به بالا و پایین حرکت میداد گفت: هیچکس نمیفهمد حتی تو کدخدا !

...و کدخدا به دور از چشم اهالی آبادی کسی را فرستاد.

فرستاده در بازگشت خبر آورد که رییس دزدان با پیشنهاد موافقت کرده است .حالا مهر انگیز چهل روز فرصت داشت تا مقدمات نقشه اش را پنهانی و بطوریکه اهالی متوجه نشوند انجام دهد.

مهر انگیز به کمک مهروش درباره نقشه اش با تعدادی از  دختران آبادی  بطور جداگانه و در محلهای خلوت گفتگو میکردند و آنها را سوگند میدادند که به هیچکس در این مورد چیزی نگویند. و از آنجا که مردم آبادی به سوگند اعتقاد زیادی داشتند به غیر از دخترانی که با آنها گفتگو شده بود هیچکس از ماجرا بویی نبرده بود و اگر هم از گوشه و کنار چیزی میشنیدند جدی نمیگرفتند ، حتی هر یک از دختران نمیدانستند غیر از خودشان چه کسی از موضوع آگاهی دارد.

روز موعد فرا رسید . سحر گاه چهارشنبه ،سه روز مانده به نوروز. نسیم نسبتا خنکی در جریان بود، بنفشه ها و پیازچه های وحشی در اطراف آبادی زود تر از بهار جشن گرفته بودند .شاخه های درختان میوه ، تازه و خوشرنگ شده و بعضی از آنها پراز شکوفه های سفید و صورتی بودند و برگهای ریز و نرم به کوچه باغها نگاه میکردند...

سی و نه دختر آبادی آرام و مصمم در حالیکه مهر انگیز و مهر وش جلودار بودند دشت را پشت سر گذاشتند و به سمت کوههای جنوبی آبادی که در گرگ ومیش هوا هنوز سیاه به نظر میرسید رهسپار شدند. ـ مهر بانو - مهرتاج - مهر دخت - مهر سا - مهرگان - مهر نگار - مهر وش - مهر ورز - مهر نوش - مهر پو - مهربان - مهر ارا و...

کمی دیرتر آنها به تپه ای رسیدند که پشت آن مزرعه کوچکی بود و گله داری با خانواده اش آنجا زندگی میکرد دختر خانواده که با برادر کوچکش برای رسید گی به گوسفندان کنار آغل آمده بود گروه دختران را دید و با شگفتی علت را جویا شد.مهرانگیز او را سوگند داد و قضیه را به او گفت و به راهش ادامه داد. مهر افزا ـ دختر گله دار ـ نگاهی به مزرعه کوچکشان و نگاهی به آغل گوسفندان انداخت و سپس برادرش را سوگند داد که تا نیمروز چیزی به پدر و مادرشان نگوید و  دوان دوان خود را به گرو ه دختران رسانید. حالا چهل دختر به سمت کوه روبریشان در حرکت بودند مهر اما هنوز ندمیده بود!

وقتی اولین پنجه های نرم آفتاب چهره دختران را نوازش داد آنان تقریبا به ستیغ کوه رسیده بودند. هوا اما کمی سردتر مینمود.

... از بلندای کوه، قلعه دزدان که بر بلندای قله مجاور - قسمت شرقی ـ  قرار داشت و بر همه مناطق اطراف تسلط داشت پیدا بود و در قسمت غربی نیز بیابان پهناوری دیده میشد که لایه ای از غبار صبحگاهی آنرا پوشانده بود. 

دختران در حالیکه چارقد هایشان را به کمر بسته بودند و گیسوان سیاهرنگشان را به دست نسیم سپرده بودند از بلندای کوه به سمت کوه شرقی سرازیر شدند تا از آنجا به قلعه دزدان بروند اما هنوز چند قدمی پایین نیامده بودند که با صدای خشن و زمخت مردی که در کوه پیچیده بود در جای خود ایستادند:

«... هان... کجا؟...خوابم یا بیدار ... این همه دختر ... اینجا روی این کوه... نزدیک قلعه دزدها...هان چه خبر است؟ ..نکند...

مهر انگیز نگذاشت حرف مرد تمام  شود با خشم نگاهی به او کرد و  در حالیکه چهره اش را در هم کشیده بود گفت :هیچ خبری نیست ! تو هم بیداری ولی مثل اینکه نمیدانی من چه کسی هستم. ادامه دارد

 

 

 

 

 


 
 
ادامه حکایت کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 

زن کدخدا با چند تا از زنان همسایه توی مطبخ آهسته پچ پچ میکردند:مهر بانو که برای دزدها غذا برده بود قسم میخورد که به گوش خودش شنیده که رییس دزد ها در باره خواستگاری از دختر قربان سرچشمه ای با کدخدا گفتگو میکرده ، زن کدخدا نفرین میکرد و فحش میداد و زن دیگری با یک دست پشت دست دیگرش میزد و بین انگشت شست و اشاره اش را میگزید.

فردای آن شب تمام آبادی از قضیه باخبر بودند و چند روز بعد آبادیهای اطراف نیز ماجرا را از زبان کلاغ چهلم شنیده بودند و با آب و تاب برای یکدیگر تعریف مکردند و به آن شاخ و برگ هم میدادند و ماجرایی که تنها چند ساعت طول کشیده بود حالا به چند ماه و حتی چند سال هم مرتبط میشد.

از طرفی مهر نگار _ دختر قربان سرچشمه ای _ وقتی قضیه را فهمید ،پیش خودش فکر کرد حتما کدخدا تا ده روز دیگر چاره ای پیدا میکند و او همچنانکه از چندی پیش در دهان مردم افتاده بود با مهرشاد  _پسر کوچک و خوش ترکیب کدخدا _ عروسی خواهد کرد.

کدخدا که از خواب و خوراک افتاده بود ، یک نفر را با مقدار زیادی تحفه که بارالاغی کرده بودند به پاسگاه ژاندارمری که پنج آبادی پایینتر بود فرستاد و از رییس پاسگاه کمک خواست.همچنین تعدادی از مردان آبادی از جمله مهرداد خان ـ که چند سالی بود با هم کدورت داشتندو البته هردو دنبال بهانه ای برای آشتی بودند ـ را به منزلش دعوت کرد تا در پی چاره ای باشند.

پنج روز از ماجرا گذشت. رییس پاسگاه پیغام داده بود که ما نمیتوانیم با دزدها درگیر شویم و یک سال پیش برای سرکوبی دزدهای قلعه تقاضای نیروی کمکی از مرکز نموده ایم که قرار شده آخر بهار سال پیش رو نیروی کمکی برسد شما خودتان با دزد ها گفتگو کنید ، یک چیزی به این سگ پدر ها بدهیدفعلا قضیه مختومه شود تا چند ماه دیگر ببینیم چه میشود!

از دیگر سو مردان آبادی هم هیچ فکری به خاطرشان نرسید و اگر هم رسید از ترس رییس دزدها دم بر نیاورده ،کدخدا و خانواده قربان سرچشمه ای را تنها گذاشتند.

حالا هفت روز از ماجرا میگذشت فقط سه روز به قرار کدخدا با رییس دزد ها مانده بود و لی هیچکس هیچ کاری نمیتوانست یا نمیخواست انجام دهد و انگار در سرمای بهمن ماه فکر و اندیشه همه اهل آبادی یخ زده بود.

کدخدا اما میدانست که رییس دزدها با کسی شوخی ندارد و باید در موعد مقرر به او جواب دهد بویژه که در این هفت روز دزد ها به هیچ آبادی و هیچ مسافر یا گله ای حمله نکرده و غارتی انجام نداده بودند و این کدخدا را بیشتر نگران میکرد و جدیت رییس دزدان را در پیشنهادش آشکار میساخت!

مهر انگیز ـ دختر قربان سرچشمه ای ـ وقتی متوجه شد کسی قرارانجام کاری را ندارد خودش دست به کارشد . به خانه مهر وش ـدوستش که همسایه شان بود ـ رفت و گفت حالا که مردان کاری نمیکنند باید خودمان فکری کنیم ، اما باید قسم بخوری که به کسی چیزی نمیگویی. مهروش سوگند خورد.آن دو چند ساعت گفتگو کردند و نقشه ای کشیدند.آنگاه مهرانگیز به خانه کدخدا رفت و گفت :  ...

ادامه دارد


 
 
کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
 

باز هم در غروب یک روز سرد زمستانی سرو کله دزدها پیداشد آنها با دادو فریادی که براه میانداختند مردم آبادی را در خانه هایشان میخکوب میکردند.

اینبار چند نفر از آنها به خانه کدخدا رفته و دیگران در کوچه ها و راه ورودی آبادی پرسه می زدند و منتظر دستور رییس بودند.

کدخدا کنار بخاری دیواری که اطرافش از اثر دود سیاه شده بود به دو بالش روی هم ،تکیه زده بود و جعبه حلبی و کاغذ مخصوص پیچیدن سیگارش با استکان کمر باریک چای کنار دستش روی پتوی چهارخانه قرارداشت. 

کدخدا از زیر چشم نگاهی به رییس دزد ها انداخت وبا طعنه گفت:مگر در آبادیهای دیگر راهتان نمیدهند که هر روز اینجا هستید؟در این حوالی ده ـ دوازده پارچه آبادی هست سالی چند بار نوبت ما میشود؟سپس در حالیکه سیگاری را با دقت و وسواس می پیچید پرسید:نکند در این آبادی پی چیز دیگری هستی؟ چند نوبت است در خانه ها را نمی شکنی،مردم را کتک نمیزنی و با ادب دزدی میکنی!

رییس دزدها که گویا منتظر شنیدن این سخنان بود در حالیکه استکان چایش را سر میکشید،خودش را کمی جابجا کردو با پوز خندی گفت: ارباب شما هم اگر دزد می شدید با این هوش و ذکاوتی که دارید دزد قابلی می شدید ها! دوباره کمی جابجا شد و ادامه داد: من در این آبادی عاشق دختری شده ام که اگر شما برایم خواستگاری کنید و او را به همسری من بگیرید دست از دزدی بر میدارم و این گروه دزدان را از  منطقه بیرون میفرستم!

کدخدا نگاهی مبهم به مرد انداخت و در حالیکه آتش سیگارش را میتکاند گفت:در این آبادی کسی به دزد،غریبه و پیرمرد دختر نمیدهد!کدخدا متوجه عصبانیت رییس دزدها شد وبلافاصله پرسید:خوب حالا این دختر کیست؟

رییس دزدها در حالیکه از شدت ناراحتی بر افروخته بود بر خودش مسلط شد وگفت: به گمانم نام پدرش قربان است،خانه شان دو کوچه بالاتر نزدیک چشمه است.

ناگهان رنگ از روی کدخدا پرید! چهره اش سفیدو سپس سرخ شد،ابروهایش بالا و پایین رفت،دهانش را جمع کرد و دو باره رها کرد،چشمهایش را بست و باز کرد.دختری را که رییس دزدها در باره اش میگفت دختر خواهر کدخدا بود که برای پسرش در نظر گرفته بود.کدخدا اما در این مورد چیزی نگفت.و برای حفظ آبادی از شر دزدها به رییس دزدها قول داد که در این مورد هرکاری بتواند انجام میدهد و تا ده روز دیگر با قاصدی به او خبر خواهد داد. سپس در حالیکه با دست اشاره میکرد گفت:چند جوال گندم و جو در دالان خانه است بردارید بروید و منتظر خبر من باشید.ادامه دارد