سرو ايراج

شبی سرو ایراج با قلعه گفت ...
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
 

یک شب سرو ایراج سرش را در گوش قلعه گذاشت و به آرامی نالید :ای دوست عزیز و ای رفیق شفیق ،تو تنها کسی هستی که هرروز صبح به من سلام میکنی و بیش از هزار سال است که از من جدا نشده ای وهمواره با من همنشین بوده ای ! اما دل من از دست این مردم قدرنشناس و بی وفا خون است .من در همه طول سال ،روز وشب ،در گرما و سرما با آنها بوده ام. ازدوران کودکی تا نوجوانی وجوانی ،میانسالی و کهنسالی شاهد رشد،بلوغ ،جاافتادگی ،ناتوانی و مرگ این مردم و بلکه چند نسل قبل از آنها بوده ام.هنگامی که مرد و زن جوانی که به تازگی ازدواج کرده بودند از کنار باغ سرو میگذشتند از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و هنگامی که زن جوان را آبستن میدیدم انتظار لبخند کودکش را میکشیدم و هنگامی که کودک را در آغوش مادرش میدیدم انتظار راه افتادن کودک را می کشیدم و سپس انتظار دویدنش و بعد زدن سنگ به درخت زردآلوی باغ روبرویی و انتظار گذاشتن سنگریزه ای در تیرو کمانش و پرتاب آن به دل سبز من تا شاید خون چغوکی را که جیک جیک کنان برای من آواز میخواند بر روی شاخه هایم بریزد و دلم را خونین کند!انتظار دیدن کودکانی که کتاب و دفترشان را در یک پلاستیک پیچیده اند یا با تکه ای کش بر روی هم محکم کرده اند وبا عجله به مدرسه میروند در حالیکه اخم کرده اند و انتظار برگشتن شان که بازی کنان و خنده زنان بدون عجله باز میگردند و گویا تمام غم و ناراحتی صبحگاهان را در مدرسه جا گذاشته اند.

من شاهد بهاران زیبای این مردم ،این دشت و این روستا بوده ام.هنگامی که کودکان با لباسهای نو در حالیکه تخم مرغهای رنگی در دستشان بود  ازجلو و پدرها و مادرها از پشت سرآنها هیاهو کنان به دید ن اقوام ودوستان میرفتند و حتی یک نگاه هم به من نمیکردند.وکمی دیرتر بوی گل و شکوفه همه دشت را پر می کرد و زنی که چند گل محمدی گوشه چارقدش زده بود به کودکی که پاچه هایش را بالا گرفته بود و آب جوی راگِل میکرد گل تعارف میکرد و کودک برای اینکه گل را بگیرد و پاچه شلوارش خیس نشود از آب بیرون آمده بود.بعد هم باغ سرو و کوچه ته جو پر می شد از ورقهای کتاب و دفتر بچه هایی که از امتحانات پایان سال بر میگشتند! و بعد جیغ و داد و سارهای زرد و سیاه که از درختان انجیر باغ بالادست به باغ سرو میپریدندوبرمیگشتند و از سنگ تیرو کمانها امان نداشتند.و چند شاهین ناقلا که بالای سر من نمایش میدادند و هر از گاهی گنجشک فریب خورده و بخت برگشته ای را پرپر میکردند.حالا کارها شلوغ شده بود مردان ،زنان،کودکان و خرها هی میآمدند و میرفتند ،صدای فریاد بچه هاو جیغ زنان ومردان که بر سر بچه ها یا خرها میکشیدنداز سحر تا غروب دشت را پر میکرد و وقتی هوا تاریک میشد ناگهان دشت هم میخوابید و فقط گاهی صدای جار کشیدن کسی که به همراهش هشدار میدادکه آب را "ببندد " یا "به جوی دیگر" کند یا صدای گریه کودکی که از پشت بام خانه ای بیقراری میکرد سکوت دشت و ده را میشکست . وشغالها هم هراز گاهی آواز سنتی و دسته جمعی شان را میخواندندو ...قلعه حرف سرو را قطع کردو گفت :میدانم یادآوری خاطرات برایت لذت بخش و در عین حال ناراحت کننده و شاید نا امید کننده است من اما علاوه بر خاطرات مشترک با تو که از دشت و صداهای ایراج است از چهارگوشه این روستا وحتی از اطراف ایراج از گدار گرفته تا کلاته و دومو وبندر تا آخرک و از پوزه سم گرفته تا کوه سیاهو و کوه کمربلند و کرمکوه و ازآدمهایی که آمده اند ورفته اند،گاهی پا بر سر من گذاشته اند و زمانی با بیل و کلنگ به جان من افتاده اند! ولی ای دوست و ای همنشین چون امشب دلت گرفته هرچه میخواهی بگو که خاطرات من هم زنده میشود.                                                                             

سرو ایراج ادامه داد : بله ! تابستان گرم که میرسید دوست داشتم روی تمام دشت سایه بیندازم تا شاید اندکی از گرمای هوا برای مردان وزنانی که عرق ریزان مشغول کارو تلاش ،جمع آوری محصولات و میوه های تابستانی وآماده سازی زمین جهت کشت مهر بودند بکاهم .بچه ها در جوی ها آبتنی میکردند و گاهی صدها متر با جوی آب پیش میرفتند تابا جیغ اعتراض پیرمردی که از بسته شدن مسیر آب و هدر رفتن آن بر سر آنهامیزد از جوی آب بیرون میدویدند و در حالیکه لباسهایشان  را در دستشان مچاله کرده بودند در کوچه ها و کوچه باغهای دشت گم میشدند. آنطرفتر پای یک نوچنگ بلند کودکی دمرو بر روی آب خنک وگوارای گودال کوچک سنگچین افتاده بود وبا ولع تمام آب را به درون شکمش بالا میکشید!

 هوا کم کم داشت روشن میشد سرو به قلعه گفت :فرداشب هم به آتشونیت میایم کمرش را صاف کرد، سرش را تکانی داد،دامن شاخه هایش را بالا کشیدو رها کرد .باز هم از این تکه چوبی که بر سرش بسته بودند خلقش تنگ شد و آرزو کرد کاش یا پرچم زیبایی بر آن میبستند و دست کم سالی یک بار عوض میکردند و یا این چوب خشکیده کج شده را از سرش باز میکردند.  

  ادامه فرداشب ...! 


 
 
ادامه حکایت<< کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر > >
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 

مهر انگیز به کدخدا گفت: یک نفر را به قلعه دزدان بفرست و به رییس دزدان پیغام بده که من به ازدواج با او راضیم به شرطی که علاوه بر وعده هایی که او داده  تا اول بهار صبر کند .

کدخدا با نا امیدی و ناراحتی گفت: معلوم است چه میگویی ؟ مگر تو بزرگتر نداری؟ خیلی خود سر شده ای؟ عجب دوره و زمانه ای شده است!

مهرانگیز در حالیکه چشمانش را تنگ کرده بود و لبهایش را این ور و آن ورمیکرد گفت: ناراحت نشو عمو! من که صد سال سیاه با این دزد پیر خرفت ازدواج نمیکنم .من یک نقشه خوب دارم که شروعش با فرستادن پیغام برای آن بی همه چیز است!

کدخدا در حالی که پوز خندی میزد پرسید: حالا نقشه ات چی هست ؟ بگو ببینیم به درد میخورد یا ... اون آدمی که من میشناسم زرنگتر از این حرفهاست که با نقشه من و تو دم به تله بدهد یا از میدان به در برود.

مهرانگیز در حالیکه سرش را به سمت بالا و پایین حرکت میداد و ادای کسانی را که خیلی میفهمند در می آورد گفت:عموجان نمیتوانم نقشه ام را لو بدهم فقط به من کمک کن به موقعش همه چیز را میفهمی .

کدخدا آهسته پرسید :به غیر از من به چه کسی گفته ای که نقشه ای داری؟مهرانگیز گفت: هیچکس فقط مهروش خبر دارد چون با هم نقشه کشیدیم.کدخدا به آرامی گفت :پس به هیچکس حرفی نزن من خودم یک آدم مطمئن را برای رساندن پیغامت میفرستم.بعد برگشت ،به چشمان مهرانگیز خیره شد و گفت: حالا تو از کجا میدانی نقشه ات بگیرد.؟میدانی اگر رییس دزد ها متوجه نقشه ات بشود  خاک این آبادی را به توبره میکشد؟

مهرانگیز لبخند مرموزی زد ودر حالیکه چشمهایش را بسته بود و سرش را به بالا و پایین حرکت میداد گفت: هیچکس نمیفهمد حتی تو کدخدا !

...و کدخدا به دور از چشم اهالی آبادی کسی را فرستاد.

فرستاده در بازگشت خبر آورد که رییس دزدان با پیشنهاد موافقت کرده است .حالا مهر انگیز چهل روز فرصت داشت تا مقدمات نقشه اش را پنهانی و بطوریکه اهالی متوجه نشوند انجام دهد.

مهر انگیز به کمک مهروش درباره نقشه اش با تعدادی از  دختران آبادی  بطور جداگانه و در محلهای خلوت گفتگو میکردند و آنها را سوگند میدادند که به هیچکس در این مورد چیزی نگویند. و از آنجا که مردم آبادی به سوگند اعتقاد زیادی داشتند به غیر از دخترانی که با آنها گفتگو شده بود هیچکس از ماجرا بویی نبرده بود و اگر هم از گوشه و کنار چیزی میشنیدند جدی نمیگرفتند ، حتی هر یک از دختران نمیدانستند غیر از خودشان چه کسی از موضوع آگاهی دارد.

روز موعد فرا رسید . سحر گاه چهارشنبه ،سه روز مانده به نوروز. نسیم نسبتا خنکی در جریان بود، بنفشه ها و پیازچه های وحشی در اطراف آبادی زود تر از بهار جشن گرفته بودند .شاخه های درختان میوه ، تازه و خوشرنگ شده و بعضی از آنها پراز شکوفه های سفید و صورتی بودند و برگهای ریز و نرم به کوچه باغها نگاه میکردند...

سی و نه دختر آبادی آرام و مصمم در حالیکه مهر انگیز و مهر وش جلودار بودند دشت را پشت سر گذاشتند و به سمت کوههای جنوبی آبادی که در گرگ ومیش هوا هنوز سیاه به نظر میرسید رهسپار شدند. ـ مهر بانو - مهرتاج - مهر دخت - مهر سا - مهرگان - مهر نگار - مهر وش - مهر ورز - مهر نوش - مهر پو - مهربان - مهر ارا و...

کمی دیرتر آنها به تپه ای رسیدند که پشت آن مزرعه کوچکی بود و گله داری با خانواده اش آنجا زندگی میکرد دختر خانواده که با برادر کوچکش برای رسید گی به گوسفندان کنار آغل آمده بود گروه دختران را دید و با شگفتی علت را جویا شد.مهرانگیز او را سوگند داد و قضیه را به او گفت و به راهش ادامه داد. مهر افزا ـ دختر گله دار ـ نگاهی به مزرعه کوچکشان و نگاهی به آغل گوسفندان انداخت و سپس برادرش را سوگند داد که تا نیمروز چیزی به پدر و مادرشان نگوید و  دوان دوان خود را به گرو ه دختران رسانید. حالا چهل دختر به سمت کوه روبریشان در حرکت بودند مهر اما هنوز ندمیده بود!

وقتی اولین پنجه های نرم آفتاب چهره دختران را نوازش داد آنان تقریبا به ستیغ کوه رسیده بودند. هوا اما کمی سردتر مینمود.

... از بلندای کوه، قلعه دزدان که بر بلندای قله مجاور - قسمت شرقی ـ  قرار داشت و بر همه مناطق اطراف تسلط داشت پیدا بود و در قسمت غربی نیز بیابان پهناوری دیده میشد که لایه ای از غبار صبحگاهی آنرا پوشانده بود. 

دختران در حالیکه چارقد هایشان را به کمر بسته بودند و گیسوان سیاهرنگشان را به دست نسیم سپرده بودند از بلندای کوه به سمت کوه شرقی سرازیر شدند تا از آنجا به قلعه دزدان بروند اما هنوز چند قدمی پایین نیامده بودند که با صدای خشن و زمخت مردی که در کوه پیچیده بود در جای خود ایستادند:

«... هان... کجا؟...خوابم یا بیدار ... این همه دختر ... اینجا روی این کوه... نزدیک قلعه دزدها...هان چه خبر است؟ ..نکند...

مهر انگیز نگذاشت حرف مرد تمام  شود با خشم نگاهی به او کرد و  در حالیکه چهره اش را در هم کشیده بود گفت :هیچ خبری نیست ! تو هم بیداری ولی مثل اینکه نمیدانی من چه کسی هستم. ادامه دارد

 

 

 

 

 


 
 
ادامه حکایت کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 

زن کدخدا با چند تا از زنان همسایه توی مطبخ آهسته پچ پچ میکردند:مهر بانو که برای دزدها غذا برده بود قسم میخورد که به گوش خودش شنیده که رییس دزد ها در باره خواستگاری از دختر قربان سرچشمه ای با کدخدا گفتگو میکرده ، زن کدخدا نفرین میکرد و فحش میداد و زن دیگری با یک دست پشت دست دیگرش میزد و بین انگشت شست و اشاره اش را میگزید.

فردای آن شب تمام آبادی از قضیه باخبر بودند و چند روز بعد آبادیهای اطراف نیز ماجرا را از زبان کلاغ چهلم شنیده بودند و با آب و تاب برای یکدیگر تعریف مکردند و به آن شاخ و برگ هم میدادند و ماجرایی که تنها چند ساعت طول کشیده بود حالا به چند ماه و حتی چند سال هم مرتبط میشد.

از طرفی مهر نگار _ دختر قربان سرچشمه ای _ وقتی قضیه را فهمید ،پیش خودش فکر کرد حتما کدخدا تا ده روز دیگر چاره ای پیدا میکند و او همچنانکه از چندی پیش در دهان مردم افتاده بود با مهرشاد  _پسر کوچک و خوش ترکیب کدخدا _ عروسی خواهد کرد.

کدخدا که از خواب و خوراک افتاده بود ، یک نفر را با مقدار زیادی تحفه که بارالاغی کرده بودند به پاسگاه ژاندارمری که پنج آبادی پایینتر بود فرستاد و از رییس پاسگاه کمک خواست.همچنین تعدادی از مردان آبادی از جمله مهرداد خان ـ که چند سالی بود با هم کدورت داشتندو البته هردو دنبال بهانه ای برای آشتی بودند ـ را به منزلش دعوت کرد تا در پی چاره ای باشند.

پنج روز از ماجرا گذشت. رییس پاسگاه پیغام داده بود که ما نمیتوانیم با دزدها درگیر شویم و یک سال پیش برای سرکوبی دزدهای قلعه تقاضای نیروی کمکی از مرکز نموده ایم که قرار شده آخر بهار سال پیش رو نیروی کمکی برسد شما خودتان با دزد ها گفتگو کنید ، یک چیزی به این سگ پدر ها بدهیدفعلا قضیه مختومه شود تا چند ماه دیگر ببینیم چه میشود!

از دیگر سو مردان آبادی هم هیچ فکری به خاطرشان نرسید و اگر هم رسید از ترس رییس دزدها دم بر نیاورده ،کدخدا و خانواده قربان سرچشمه ای را تنها گذاشتند.

حالا هفت روز از ماجرا میگذشت فقط سه روز به قرار کدخدا با رییس دزد ها مانده بود و لی هیچکس هیچ کاری نمیتوانست یا نمیخواست انجام دهد و انگار در سرمای بهمن ماه فکر و اندیشه همه اهل آبادی یخ زده بود.

کدخدا اما میدانست که رییس دزدها با کسی شوخی ندارد و باید در موعد مقرر به او جواب دهد بویژه که در این هفت روز دزد ها به هیچ آبادی و هیچ مسافر یا گله ای حمله نکرده و غارتی انجام نداده بودند و این کدخدا را بیشتر نگران میکرد و جدیت رییس دزدان را در پیشنهادش آشکار میساخت!

مهر انگیز ـ دختر قربان سرچشمه ای ـ وقتی متوجه شد کسی قرارانجام کاری را ندارد خودش دست به کارشد . به خانه مهر وش ـدوستش که همسایه شان بود ـ رفت و گفت حالا که مردان کاری نمیکنند باید خودمان فکری کنیم ، اما باید قسم بخوری که به کسی چیزی نمیگویی. مهروش سوگند خورد.آن دو چند ساعت گفتگو کردند و نقشه ای کشیدند.آنگاه مهرانگیز به خانه کدخدا رفت و گفت :  ...

ادامه دارد


 
 
صدای ساکت !
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
 

من از کویر آمدم
               نگاه کن که سبزه ام
                            ببین که خون من به جوش آمده

نگاه کن
         ببین که دستهای خسته ام
                                       به خاکهای گرم آشناست

به بارش خیال سبز من نگاه کن
              ببین چگونه آب را به دشتهای تشنه کویر می برد

ببین چگونه خواب را  زتنگنای خشک خاک می پرد

مرا نگاه کن ،ببین !ببین که چشم آسمانیم

                                  پر از ستاره کویر می شود

   وعشق جاودانه ام                       به پای تشنه بوته ای

                       سبک زلال آب می شود

   ببین ترانه ام سکوت شد           وقلب پر شراره ام

                                 نگاه کن

                        چگونه بی فروغ شد

کویر را قسم به آب داده ام     سکوت را قسم به داد داده ام

          که آب را و داد را به چشم ساکت کویر می زنم

وجام خشک عشق را               به چشمه شراب می زنم

مرا نگاه کن ،کویر را ببین

                       ببین من و کویر تا کجای عشق رفته ایم

وجام گرد باد او که با خمار ابرها شراب می زند

                                        ببین صدای ساکت مرا

                                                 تا کجای خاک می برد

                                                                                                                                                 


 
 
انتظار از نماینده نائین در دوره جدید
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
 

 




هر چند وظیفه اصلی نمایندگان مجلس وضع قوانین متناسب با شرایط جامعه در جهت بهبود کلیه امور کشور و نظارت بر حسن انجام آنها میباشد .(که معمولا نمایندگان محترم از انجام این  وظیفه دور افتاده اند) اما بیشتر مردم به دلیل عدم دسترسی به مسئولین اجرایی و ادارات دولتی بویژه در رده های بالایی و میانی و عدم پاسخگویی مدیران ادارات پایین دستی جهت پیگیری امور خود ویا حل مشکلاتشان دست به دامان نمایندگان میشوندو آنها را پلی (پارتی) بین خود ومسئولین اجرایی میدانند.

در این راستا بعضی از نمایندگان در شروع کار خود با جدیت پیگیر مشکلات ومسائل بوده و ندرتا به نتیجه هم میرسند.اما با گذشت چند ماه در روابط پیچیده اداری٬ مافیای قدرت و بده بستانهای مرموز ذوب شده و برنامه ها٬ اهداف و وعده های خود را به دست فراموشی سپرده و یا انکار میکنند.هرچند بیشتراین نمایندگان از این وضعیت راضی نیستد اما اغلب منفعلانه با این امور برخورد کرده و اقدامی جهت  بیرون رفت از شرایط تحمیلی و رسیدن به استقلال فکری و عملی انجام نمی دهند٬و با گذشت زمان کم کم منافع فردی و گروهی را بر مصالح عمومی ترجیح داده و فقط در جهت خوشایند معدودی از همفکران خود پیش میروند٬ و اگر در این بین بطور کاملا اتفاقی برای عموم هم کاری انجام شدآنرا در بوق و کرنا کرده و حاصل پیگیریها و زحمات خود میدانند٬ واگر هم نشد( که معمولا نمیشود)خود را تبرئه کرده و مدیران اجرایی و عدم همکاری آنان را دستاویز قرار می دهند.  
   نمایندگان شهرستان نایین نیز(بجز در دوره کوتاهی)از این قاعده مستثنی نبوده و در طول همه این سالها نه در زمینه وظیفه قانونگذاری ونه زمینه پل ارتباطی موثر نبوده ٬ گاهی بی اثر و شاید مخرب نیز عمل کرده اند.  
                                                                                   یکی از مواردی که سالهاست مورد توجه ٬ بحث و گفتگوی محافل ٬ ادارات ٬ نهادها و حتی مردم عادی در بخش خورو بیابانک بوده و هست عدم رضایت همگان از جایگاه این منطقه در تقسیمات کشوری میباشد.                                                               
در هیچ کجای ایران (شاید هم جهان)منطقه ای را پیدا نمی کنید که مردم بعضی از روستاهای آن برای دسترسی به مرکز استان مجبور باشند بیش از ۵۰۰ کیلومتر و برای دسترسی به مرکز شهرستان بیش از ۳۵۰ کیلومتر را با بدترین شرایط حمل ونقل طی نمایند!(قبل از بوجود آمدن استان خراسان جنوبی ما رتبه دوم را از نظر دوری به مرکز استان و شهرستان داشتیم و هم اکنون رتبه اول را کسب نموده ایم!!!)                                                    
با توجه به موارد فوق و همچنین با توجه به موقعیت جغرافیایی- توریستی منطقه (قلب ایران٬ دریاچه های نمک٬ شنهای روان٬ حیات وحش کم نظیر که بعضی از گونه های آنها مانند گورخر و پلنگ در حال انقراض میباشند٬ انواع گونه های گیاهی و جانوری که برخی از آنها ناشناخته مانده اند٬ اعجازهای طبیعی مانند آبشار بندر ایراج با آب سرد وشیرین که نظاره گر کویر بی انتهای پشتکوه میباشد٬ آب سردکن مقدس بهین ٬ قلعه های ایراج وبیاضه و گرمه ٬ مساجد تاریخی مهرجان و بیا ضه ٬ بازیاب با بازی زیبای آب در دره همیشه سبزآن٬ نخلستانهای خور ٬ گرمه ٬ مهرجان ٬ نیشابور و بیاضه٬ جندق با هزاران راز نهفته در طول تاریخ با شکوهش و مصر رویایی و آرامش بخش با نیل پر ماسه و هزاران منظره چشم نواز و روح افزای دیگر) و همچنین با عنایت به جایگاه استراتژیک منطقه(نگاهبان دو کویر٬ همجواری با چند استان ٬ قرار گرفتن در مسیر چند راه مواصلاتی مهم٬ دارا بودن منابع و ذخایر معدنی ( بعضا کمیاب ) و احتمالا منابع آلی و...  ) و به دور از شاخص کوته بینانه و تنگ نظرانه جمعیت که در این سالها بهانه ای برای عدم ارتقاء جایگاه این منطقه در تقسیمات کشوری بوده است٬ خور و بیابانک باید به شهرستان و روستاهای جنوبی باید به بخشی مستقل تبدیل شوند.   
آنانکه کمی جمعیت را مطرح می کنند باید به شاخصه های بالا که به طور مختصر ذکر شد و  همچنین به این نکته توجه نمایند که:
اگر در بقیه نقاط کشور شاخص جمعیت باعث رشد جایگاه آن منطقه در تقسیمات کشوری میشود در منطقه خورو بیابانک اما ارتقاء جایگاه آن با عث رشد جمعیت و پیشرفت در دیگر زمینه ها می گردد.
با تبدیل خور وبیابانک به شهرستانی با سه بخش مرکزی ٬ جنوبی وغربی و به کارگیری نیروهای جوان و با انگیزه در ادارات کلیدی فرزندان کویر به خانه خود باز خواهند گشت و سرمایه گذاری در زمینه های گردشگری ٬ معدن وصنایع وابسته ٬ صنایع دستی ٬ امور فرهنگی و اجتماعی که همه نمادهای توسعه اقتصادی هستند به سرعت رشد نموده ومنطقه به طور اساسی دگرگون خواهد شد.
در این راستا از نماینده این دوره شهرستان نایین و بلکه از تمام نمایندگان مجلس (هر نماینده در برابر تمام ملت مسئول است)انتظار داریم در جهت موارد بالا تلاش و پیگیری نمایند.
تحقق مورد فوق به تبع خود دیگر خواستهای مردم را نیز محقق خواهد کرد.
شعار٬ هدف و برنامه همه مردم خور وبیابانک در هرکجای این سرزمین پهناور که باشند این است:
   تبدیل خوروبیابانک به  شهرستانی سه بخشی
و تذکر این نکته ضروریست که مسئولین در مخالفت با نظر مردم به سویی نروند که خدای ناکرده مردم به روشهای غیر معمول و خارج از عرف متوسل شوند.(هرچند که معمولا این روشها نتیجه بخش هم میباشد.)