سرو ایراج

سرو هزار ساله ایراج

ادامه حکایت<< کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر > >- قسمت پایانی
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
 

مرد که از نگهبانان قلعه بودبا تعجب و استهزا  پرسید: خوب مثلا  تو کی هستی؟ مهرانگیز با غرور و بی توجه به مرد گفت: به رییستان بگو یید دختر قربان سرچشمه ای آمده است!

کمی دیرتر رییس دزدان که اصلا انتظار دیدن مهر انگیز را مخصوصا در قلعه خودش نداشت با ناباوری و سراسیمه به استقبال دختران آمد و آنها را به سوی قلعه هدایت کرد و چون انتهای راه سخت بود چند نفر از دزدان  یک سر طنابی را  محکم در دست داشتند و دختران با استفاده از آن خود را به در ورودی قلعه میرساندند.وقتی تمام دختران جلوی درب قلعه رسیدند  مهرانگیز به رییس دزدان که هنوز مات و مبهوت به آنها خیره شده بود نزدیک شد و آرام چیزی به او گفت! رییس دزدان دستور داد هرکس درون قلعه هست بیرون بیاید ، کمی بعد چند نفر از قلعه خارج شدند آنگاه مهرانگیز و مهر وش و بدنبال آن بقیه دختران و در آخر رییس دزدان وارد قلعه شدند و رییس درب قلعه را بست!؟

دزدانی که بیرون قلعه و در آفتاب کمرنگ آخر زمستان نشسته  بودند با یکدیگر پچ پچ میکردند و گاهی چند نفری با صدای بلند می خندیدند... یکی از آنان به آرامی میگفت: خوب ،رییس این دختر را از کدخدا خواستگاری کرده و قرار بوده اول بهار رییس به آبادی برود دخترک خودش چند روز زودتر آمده است و دختران دیگر همراهیش میکنند... دیگری میگفت خدا را چه دیدی شاید یکی از این دختر ها هم نصیب ما بشود...و همه خندیدند.یکی از دزدان اما در گوشه ای ایستاده بود و سخت در فکر فرو رفته بود!

از سوی دیگر رییس دزدان قسمتهای مختلف قلعه ـ اتاقها ،انبارها و برجهای دیده بانی ـ را با آب و تاب برای دختران توضیح میداد. وقتی به انبار غلات رسیدند در یک لحظه و با اشاره مهرانگیز هفت خنجر که از زیر لباس دختران بیرون آمده بود زیر گلو و روی قلب رییس دزدان قرار گرفت! زبان رییس بند آمده بود و قدرت هیچ اندیشه و حرکتی را نداشت.چند دختر به چالاکی با چارقدها و طنابهایی که از کمرشان باز میکردند دهان و دست و پای رییس را سفت بستند.

کمی دیرتر دو دختر از پله های نزدیک درب قلعه که به بالای حصار میرسید بالا رفتندو در حالیکه روی پله آخر ایستاده بودند، نصف بدنشان از پشت دیوار نمایان بود در این حال یکی از دختران با صدای بلند فریاد زد رییس میگوید چند نفر برای پذیرایی وارد شوند و دختر دوم گفت فقط چند نفر!

 سپس چند دختر درب قلعه را گشودند نگاهی به بیرون قلعه و دزدانی که به آنان خیره شده بودند انداختند و پس از ورود دزدان به قلعه دوباره درب قلعه را بسته و به دزدان وارد شده گفتند رییس در انبار غله منتظر شماست و دستور دادند چون دختران نمیخواهند شما را با لباس رزم ببینند شمشیرها و وسایلتان را همینجا بگذارید بعد هم با طنازی و دلبری شمشیرها را از دزدان گرفتند و دزدان را با هزار فکر و اندیشه درست و نادرست به سمت انبار غلات هدایت کردند به محض ورود به انبار چهل خنجر و شمشیر بر زیر گلو و روی قلب دزدان قرار گرفت دهان و دست و پاهایشان بسته شد و در یکی از اتاقها زندانی شدند و چند دختر با شمشیر با لای سرشان ایستادند.

کمی دیرتر دو دختر دیگر از بالای دیوار قلعه به بیرون سرک کشیدند و گفتند رییس دستور داده فقط چند نفر دیگر وارد شوند این بار تعداد بیشتری که حوصله شان سر رفته بود برای ورود پشت در آمدند دختران اما گفتند فقط چند نفر! و چند نفر داخل شدند.همهمه و پچ پچ در یبن دزدانی که بیرون مانده بودند بالا گرفت یکی از آنان که ادعا میکرد خیلی چیزها در رابطه با رییس میداند گفت: دوستان رییس عهد کرده که اگر دختر قربان سرچشمه ای با او ازدواج کند خودش دست از دزدی میکشد و مارا نیز به بیرون از این منطقه می فرستد و حالا گروه گروه به داخل میخواند تا از ما عهد بگیرد و ما را قسم بدهد(! ) یا دست از دزدی بکشیم یا از این منطقه برویم ... دیگری گفت او برای رسیدن به این دختر هر کاری میکند...آن دزدی که از پیش در حال فکر کردن بود اما همچنان فکر میکرد و هیچ نمیگفت.

اندکی گذشت و دو دختر دیگر همچون دفعات قبل چند دزد را به داخل فراخواندند و با همان شیوه دهان و دست و پایشان را بستند. در بیرون قلعه فقط دزدی که در حال فکر کردن بود باقی مانده بود به آرامی خود را به دیوار قلعه چسبانید و در پناه دیوار از درب ورودی دور شدو خود را به پشت قلعه رسانید و ناگهان به سرعت از دیوار دور شد و از شیب تند کوه به سمت بیابان بی انتها  سرازیر شد.  چند دختر از برجهای قلعه او را دیدند اما هیچ عملی انجام ندادند و گویا با فرار یک نفر موافق هم بودند!

حالا دیگر ظهر شده بود و فقط چند ساعت تا غروب خورشید باقی مانده بود با راهنمایی مهرانگیز دو تا از دختران به تپه خاکی پایین کوه که چند بو کن در آنجا قرار داشت و تعدادی اسب در آنجا نگهداری میشدو رییس دزدان در توضیحاتش برای دختران گفته بود رفته دو اسب را جدا کرده و به سرعت به سمت پاسگاه حرکت کردند .دیگر دختران نیز از انبار آرد آورده اجاق را افروخته و شروع به پختن فتیر کردند.هرکدام تکه ای از فتیر که آغشته به روغن حیوانی کرده بودند در دست داشته در قلعه و بیرون آن قدم میزدند و میخوردند، به دزدان اما فقط آب میدادند.چند دختر نیز گاهی شعری مبهم را با هم و با آوازی نه چندان خوب میخواندند و میخندیدند.عده ای از دختران نیز دور مهرانگیز جمع شده بودند و از بیخبر گذاشتن خانواده هایشان و فرار پنهانی خود و عواقب کارشان گفتگو میکردند.

از دیگر سو بامدادان مردم آبادی که از ناپدید شدن دختران نگران شده بودند از هر طرف به جستجو پرداختند ولی هیچ خبری از دخترها نبود تا اینکه ظهر هنگام پسر چوپان که زمان قسمش به سررسیده بود گفت که دختران به سمت کوهی که قلعه دزدان بالای آن قرار داشت رفته اند! مردم آبادی سخت نگران و ناراحت شدند و برای مشورت و فرستادن مردانی به دنبال آنان جلوی خانه کدخدا گرد آمدند.

خورشید داشت کمکم پشت کوههای مغرب فرو میرفت که رییس پاسگاه با چندین سرباز و همراه با دو دختر اسب سوار به پایین قلعه رسیدند رییس پاسگاه همانجا ایستاد و در حالیکه نگاهی ناباورانه و تحسین برانگیز به مهر انگیز میکرد گفت : هان شکارت کجاست؟! نکند برای ما هم نقشه ای داری؟! و سپس سلاح کمریش را محکم در دستش فشرد. مهرانگیز اشاره ای به دختران کرد چند دختر رییس دزدان را در حالیکه طنابی به کتفهایش بسته بودند کشان کشان به جلوی قلعه آورده بر روی زمین انداختند. رییس پاسگاه ابتدا لحظه ای مات و مبهوت به رییس دزدان خیره شد و سپس با سر به دو سرباز اشاره کرد آنها رییس دزدان را به سختی از قلعه به پایین آورده جلوی رییس پاسگاه به زمین انداختند. رییس پاسگاه با پایش سر مرد را بالا گرفت و دیگر هیچ شکی نداشت این مردی که اینگونه خوار و ذلیل در پیش پای او افتاده همان دزدی است که سالهاست حتی فکر شکست دادن او را هم نکرده است.

 سربازان به پای تمام دزدان زنجیر بسته ،طنابهای پایشان را باز نموده و طنابهای دستشان را محکم کردند و سپس دست همه را با یک طناب بلند به هم مرتیط کرده و به سمت شرق به راه افتادند. قبل از رفتن رییس پاسگاه به مهرانگیز گفت هیچ چیز از داخل قلعه نباید برداشته شوددرب قلعه را ببندید شما هم تا شب نشده به سمت آبادی حرکت کنید ما فردا برای بازرسی قلعه می آییم! رییس پاسگاه پیش خودش فکر کرد دو تا از سربازانش را تا فردا در قلعه بگمارد اما وقتی به تعداد اندک سربازانش نگاه کرد و فکر کرد که فردا باید این دزدان را به مرکز بفرستد از اندیشه اش پشیمان شد و با خودش گفت تا فردا هیچ کس به این محل نخواهد آمد و براه افتادند. دختران نیز ظاهرا آماده می شدند که به سمت آبادی حرکت کنند اما همینکه پاسگاهیان و دزدان از انتهای تپه پایین کوه پیچیدند دختران به سرعت باز گشته وارد قلعه شدند و درب قلعه را بستند!

مردم آبادیهای سر راه پاسگاه که دزدان را اسیر دست چند سربازمیدیدند از تعجب دهانشان باز میماند و از سویی برای راحت شدن از دست دزدان به خوشحالی و پایکوبی می پرداختند. خبر به سرعت به همه جا رسید. خانواده چهل دختر و اهالی آبادی آنها بیشتر از بقبه خوشحال بودند و منتظر بازگشت دختران به آبادی ... همه مردم از پیر و جوان و زن ومرد در بیرون آبادی گرد آمده بودند تا از چهل دختر استقبال کنند .

چند ساعت گذشت اما از دختران خبری نشد هوا تاریک وسرد شده بود و کم کم عده ای به سمت خانه های گرمشان حرکت میکردند.

...هر کس چیزی میگفت و نظری میداد،خانواده چهل دختر اما سخت نگران بودند عده ای فانوس به دست از جمعیت کمی که مانده بودند جدا شده به طرف کوه حرکت کردند چند پسر بچه نیز از پی آنان راه افتادند.

...هر چه رفتند و جستجو کردند خبری از دختران نبود .هوا نیز به شدت سرد شده بود بنا چار باز گشتند و قرار شد فردا قبل از طلوع آفتاب به جستجوی دختران بپدازند.بیشتر خانواده های چهل دختر خود را دلداری میدادند که حتما جای دختران امن است یا به پاسگاه رفته اند یا چون هوا تاریک بوده در قلعه مانده اند و یا... و همه میگفتند فردا پیدایشان میشود...

روز بعد قبل از طلوع آفتاب و قبل از حرکت گروه جستجو ناگهان دو باره دزدان به آبادی حمله کردند و هر چیز که میتوانستند برداشتند و با اسبهای تیزرو به سمت کوه چهل دختر و از آنجا قلعه چهل دختر تاختند؟؟!!

هیچکس باور نمیکرد ، هیچ کس از ترس و ناباوری توان حرف زدن و حرکت نداشت همه مردم آبادی خشکشان زده بود...اما این یک واقیت بود چهل دختر که برای حفظ شرف و آبرو و  دادن درس غیرت به مردان قیام کرده بودند و پیروز شده بودند اینک خود راهزن شده بودند آن هم یک شبه !!

هیچ کس نفهمید چرا این گروه به دزدی روی آوردند و برای این کارشان چه اندیشه ای داشتند اما آنها هم رفتند- نمیدانم چگونه- کوه چهل دختر و آثار قلعه آن اما همچنان باقیست...

 

شاید ادامه این ماجرا همان باشد که گبروی ایراجی در وبلاگش آورده ( در لینکها هست) شاید...