سرو ایراج

سرو هزار ساله ایراج

ادامه حکایت کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 

زن کدخدا با چند تا از زنان همسایه توی مطبخ آهسته پچ پچ میکردند:مهر بانو که برای دزدها غذا برده بود قسم میخورد که به گوش خودش شنیده که رییس دزد ها در باره خواستگاری از دختر قربان سرچشمه ای با کدخدا گفتگو میکرده ، زن کدخدا نفرین میکرد و فحش میداد و زن دیگری با یک دست پشت دست دیگرش میزد و بین انگشت شست و اشاره اش را میگزید.

فردای آن شب تمام آبادی از قضیه باخبر بودند و چند روز بعد آبادیهای اطراف نیز ماجرا را از زبان کلاغ چهلم شنیده بودند و با آب و تاب برای یکدیگر تعریف مکردند و به آن شاخ و برگ هم میدادند و ماجرایی که تنها چند ساعت طول کشیده بود حالا به چند ماه و حتی چند سال هم مرتبط میشد.

از طرفی مهر نگار _ دختر قربان سرچشمه ای _ وقتی قضیه را فهمید ،پیش خودش فکر کرد حتما کدخدا تا ده روز دیگر چاره ای پیدا میکند و او همچنانکه از چندی پیش در دهان مردم افتاده بود با مهرشاد  _پسر کوچک و خوش ترکیب کدخدا _ عروسی خواهد کرد.

کدخدا که از خواب و خوراک افتاده بود ، یک نفر را با مقدار زیادی تحفه که بارالاغی کرده بودند به پاسگاه ژاندارمری که پنج آبادی پایینتر بود فرستاد و از رییس پاسگاه کمک خواست.همچنین تعدادی از مردان آبادی از جمله مهرداد خان ـ که چند سالی بود با هم کدورت داشتندو البته هردو دنبال بهانه ای برای آشتی بودند ـ را به منزلش دعوت کرد تا در پی چاره ای باشند.

پنج روز از ماجرا گذشت. رییس پاسگاه پیغام داده بود که ما نمیتوانیم با دزدها درگیر شویم و یک سال پیش برای سرکوبی دزدهای قلعه تقاضای نیروی کمکی از مرکز نموده ایم که قرار شده آخر بهار سال پیش رو نیروی کمکی برسد شما خودتان با دزد ها گفتگو کنید ، یک چیزی به این سگ پدر ها بدهیدفعلا قضیه مختومه شود تا چند ماه دیگر ببینیم چه میشود!

از دیگر سو مردان آبادی هم هیچ فکری به خاطرشان نرسید و اگر هم رسید از ترس رییس دزدها دم بر نیاورده ،کدخدا و خانواده قربان سرچشمه ای را تنها گذاشتند.

حالا هفت روز از ماجرا میگذشت فقط سه روز به قرار کدخدا با رییس دزد ها مانده بود و لی هیچکس هیچ کاری نمیتوانست یا نمیخواست انجام دهد و انگار در سرمای بهمن ماه فکر و اندیشه همه اهل آبادی یخ زده بود.

کدخدا اما میدانست که رییس دزدها با کسی شوخی ندارد و باید در موعد مقرر به او جواب دهد بویژه که در این هفت روز دزد ها به هیچ آبادی و هیچ مسافر یا گله ای حمله نکرده و غارتی انجام نداده بودند و این کدخدا را بیشتر نگران میکرد و جدیت رییس دزدان را در پیشنهادش آشکار میساخت!

مهر انگیز ـ دختر قربان سرچشمه ای ـ وقتی متوجه شد کسی قرارانجام کاری را ندارد خودش دست به کارشد . به خانه مهر وش ـدوستش که همسایه شان بود ـ رفت و گفت حالا که مردان کاری نمیکنند باید خودمان فکری کنیم ، اما باید قسم بخوری که به کسی چیزی نمیگویی. مهروش سوگند خورد.آن دو چند ساعت گفتگو کردند و نقشه ای کشیدند.آنگاه مهرانگیز به خانه کدخدا رفت و گفت :  ...

ادامه دارد