سرو ایراج

سرو هزار ساله ایراج

کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
 

باز هم در غروب یک روز سرد زمستانی سرو کله دزدها پیداشد آنها با دادو فریادی که براه میانداختند مردم آبادی را در خانه هایشان میخکوب میکردند.

اینبار چند نفر از آنها به خانه کدخدا رفته و دیگران در کوچه ها و راه ورودی آبادی پرسه می زدند و منتظر دستور رییس بودند.

کدخدا کنار بخاری دیواری که اطرافش از اثر دود سیاه شده بود به دو بالش روی هم ،تکیه زده بود و جعبه حلبی و کاغذ مخصوص پیچیدن سیگارش با استکان کمر باریک چای کنار دستش روی پتوی چهارخانه قرارداشت. 

کدخدا از زیر چشم نگاهی به رییس دزد ها انداخت وبا طعنه گفت:مگر در آبادیهای دیگر راهتان نمیدهند که هر روز اینجا هستید؟در این حوالی ده ـ دوازده پارچه آبادی هست سالی چند بار نوبت ما میشود؟سپس در حالیکه سیگاری را با دقت و وسواس می پیچید پرسید:نکند در این آبادی پی چیز دیگری هستی؟ چند نوبت است در خانه ها را نمی شکنی،مردم را کتک نمیزنی و با ادب دزدی میکنی!

رییس دزدها که گویا منتظر شنیدن این سخنان بود در حالیکه استکان چایش را سر میکشید،خودش را کمی جابجا کردو با پوز خندی گفت: ارباب شما هم اگر دزد می شدید با این هوش و ذکاوتی که دارید دزد قابلی می شدید ها! دوباره کمی جابجا شد و ادامه داد: من در این آبادی عاشق دختری شده ام که اگر شما برایم خواستگاری کنید و او را به همسری من بگیرید دست از دزدی بر میدارم و این گروه دزدان را از  منطقه بیرون میفرستم!

کدخدا نگاهی مبهم به مرد انداخت و در حالیکه آتش سیگارش را میتکاند گفت:در این آبادی کسی به دزد،غریبه و پیرمرد دختر نمیدهد!کدخدا متوجه عصبانیت رییس دزدها شد وبلافاصله پرسید:خوب حالا این دختر کیست؟

رییس دزدها در حالیکه از شدت ناراحتی بر افروخته بود بر خودش مسلط شد وگفت: به گمانم نام پدرش قربان است،خانه شان دو کوچه بالاتر نزدیک چشمه است.

ناگهان رنگ از روی کدخدا پرید! چهره اش سفیدو سپس سرخ شد،ابروهایش بالا و پایین رفت،دهانش را جمع کرد و دو باره رها کرد،چشمهایش را بست و باز کرد.دختری را که رییس دزدها در باره اش میگفت دختر خواهر کدخدا بود که برای پسرش در نظر گرفته بود.کدخدا اما در این مورد چیزی نگفت.و برای حفظ آبادی از شر دزدها به رییس دزدها قول داد که در این مورد هرکاری بتواند انجام میدهد و تا ده روز دیگر با قاصدی به او خبر خواهد داد. سپس در حالیکه با دست اشاره میکرد گفت:چند جوال گندم و جو در دالان خانه است بردارید بروید و منتظر خبر من باشید.ادامه دارد