سرو ایراج

سرو هزار ساله ایراج

گل و پروانه - پروانه و شمع
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

گل زیبا به پروانه آسمانی چنین میگفت :

فرار نکن،ببین چقدر سرنوشت ما با هم فرق دارد!من در جای خود میمانم و تو میروی،نگاه کن ما چقدر به یکدیگر علاقه داریم!ما دور از آدمها زندگی میکنیم.آنقدر به هم شباهت داریم که مردم میگویند هردوی ما گل هستیم،ولی افسوس تو آزادی و من اسیر زمین هستم، چه سرنوشت وحشتناکی؟!  

چقدر دوست داشتم میتوانستم پرواز تو را در آسمانها با نفس خود عطر آگین کنم، ولی تو دور از من از میان گلهای دیگر فرار میکنی و من باید در جای خود بایستم و چرخیدن سایه ام را زیر پاهایم تماشا کنم.

تو میگریزی و باز میگردی،و عاقبت بجای دیگری میروی،تا بهتر بدرخشی و برای همین است که هر روز صبح ،تو مرا گریان می بینی!

آه، برای اینکه عشق ما پایدار بماند، ای پادشاه من !یا تو هم مثل من ریشه بگیر یا مرا هم مثل خودت بال بده...

                                                       ویکتور هوگو

پروانه و شمع

شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای
که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر می‌روی تن به طوفان سپار

                                            سعدی