سرو ایراج

سرو هزار ساله ایراج

قله عاشقون
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦
 


 
 قله عاشقون - ایراج


این کوه زیبای برفی که در چهار کیلومتری ایراج واقع شده است مشهور به قله عاشقون (عاشقان)است که داستان جالبی دارد . داستانی واقعی آمیخته با افسانه ! :
میگویند در زمانهای خیلی قدیم  خانی در ایراج زندگی میکرد که دختری به غایت نیکو چهره داشت ٬ خواستگاران زیادی از ایراج وآبادیهای اطراف که بیشتر از خانواده های خوانین بودند برای ازدواج با دختر آمده بودند و همه جواب نه شنیده بودند. از طرفی خان دخترش را خیلی دوست داشت و انتخاب همسر را به اختیار دخترش نهاده بود به شرطی که از خانواده بزرگان باشد.
یکروز پسر جوان و خوش اندامی که برای ارباب کار میکرد ٬ دختر ارباب را در دشت ایراج دید و یک دل که نه صد دل بر او عاشق گشت. پسرک در دام عشق افتاد و جرات ابراز آن را به هیچکس نداشت.
روز ها گذشت و جوان هر روز کم حرفتر٬ گوشه گیرتر و لاغرتر میشد.و اطرافیانش دلیل این همه تغییر را نمیدانستند تا اینکه روزی ارباب جوان را به اتفاق چند نفر برای تراشیدن سنگ آسیاب بزرگی به پای کوهی در نزدیکی ایراج فرستاد. آنها باید سی روز کار میکردند تا سنگ را از پیکره کوه جدا کرده وبه صورت دلخواه بتراشند.
جوان سخت کار میکرد اما با کسی حرفی نمیزد و هرروز غروب که از کار بازمیگشتند با اینکه را ه خانه اش از کوچه ارباب نمیگذشت اما او از آن کوچه میگذشت!
 یکی از روزها چوپانی گوسفندان خود را برای چرا به نزدیکی کوهی که در آنجا کارگران سنگ آسیاب درست میکردند برد و خود بر تخته سنگی نشست و نی کوتاهی را از یقه پیراهن بلندش درآورد وشروع به نواختن کرد . نوای جانسوز نی چوپان آتش عشق پنهان جوان را شعله ور کرد ابزار کار را به کناری انداخت شروع به دویدن کرد از تپه کوچکی که در آن نزدیکی بود بالا رفت بر فراز تپه نشست و در حالی که به شدت میگریست اسم دختر خان را صدا زد!

اکنون رازش برای کارگران آشکار شده بود وتا چند ساعت دیگربرای همه آبادی و حتی آبادیهای اطراف!

چند روز بعد سنگ آسیاب آماده حمل به ایراج بود ارباب با اسب سفید و رهوارش و به همراه چند نفر از افرادش برای دیدن سنگ و راهنمایی کارگران برای حمل آن به محل رفت . با رسیدن او کارگران نیم نگاهی به او ونیم نگاهی به پسرک عاشق داشتند. خان به فراست دریافت و از آنجا که نمی خواست این قضیه با سرو صدا و جارو جنجال به پایان برسد فکری کردو رو به جوان گفت: تو بر دختر من عاشق شده ای؟ پسرک همچنان که سرش را پایین انداخته بود و با گوشه ردای بلندش ور میرفت با صدای ضعیف اما روشنی گفت: بله ارباب!

ارباب گفت اشکالی ندارد اما من یک شرط دارم ودر حالیکه به سنگ آسیاب اشاره میکرد و لبخند پیروز مندانه ای بر لب داشت گفت: هرکس دختر مرا به زنی می خواهد باید این سنگ آسیاب را به تنهایی بر قله این کوه ببرد!

جوان عاشق نگاهی به قله کوه انداخت و این بار با صدایی بلندتر و لحنی امیدوار گفت :قبول است!من میبرم!

ادامه دارد...