سرو ایراج

سرو هزار ساله ایراج

زنی از اهالی دیروز
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
 

همیشه در جیبش "تخمه بوداده ای "، "مغزویی "چیزی داشت و به بچه ها که می رسید مشتی به آنها می داد. پر احساس بود و لبخندی بر لب داشت که گاه به خنده ای بلند و کشدار تبدیل می شد. یادش به خیر ده یازده ساله بودیم که شروع کردیم در خرمنها تله بسازیم آنقدر مهربان بود که وقتی برای سر زدن به تله هایمان در خرمنش یا روی پشت بام کاهدانش بودیم و سر می رسید فرار نکنیم می آمد می گفت "بون کادونا خاکو نکنید "و می رفت. از اوخر بهار تا اواخر تابستان هم بچه ها یکسره بالای آغل گوسفندانش لابلای شاخه های درخت انجیر کوهی کهنسال بودند که گاهی از توی کوچه داد می زد "سنگ وسقاط توی آغال نریزیدا "و ما هم بلند جواب می دادیم باشه باشه! هر وقت در کوچه می دیدیمش یا زنبیل به دوش دشت می رفت یا از دشت بر می گشت و همیشه گوشه زنبیلش میوه فصل بود زردآلویی،انجیری ،اناری ، کالکی  چیزی بود که گاهی همچنان که زنبیل به دوشش بود دست می کرد و میوه ای به بچه ها می داد.گاهی مشک "میدون "را آب میکرد گاهی هم مشک را از "چنگه" پایین می آورد به ما میگفت "مشک را آبش کنید بیارد تا دار کنم مواظب باشید نیفته پاره میشه برید ثواب داره!"

شبهای تابستان که مردم آبادی پشت بامها می خوابیدند از کار و خستگی روز زود می خوابید و گاهی که شلوغی و سرو صدای کودکان پشت بامهای اطراف آرامش شب را به هم می زد با صدای بلند می گفت "بچه کیه گریه میکنه برو بخواب بچه! "و جالب این بود که بچه ها هم  ساکت می شدند و بعضی از کودکان عادت کرده بودند تا با فریادی از پشت بام  همسایه دعوا نمی شدند سرو صدایشان نمی خوابید.و سحر گاهان صدای اذان عمو یوسف که با صدای اذان  چند همسایه دیگر و آواز خروسهایی که جواب یکدیگر را می دادند در هم می پیچید خواب را برای ما شیرین تر می کرد. وصبح که از خواب بلند می شدیم چند "واله" از صحرا آورده یا چند واله به دشت برده بود."سکینه عمو "را می گویم با آن چارقد سفید و بلند زیبایش که با سنجاق قفلی و گاه مهره ای خوشرنگ زیر چانه محکم میکرد ولباسهای زیبای محلی اش که تا پایان عمرش به آنها وفادار بود.  خدایش بیامرزاد ! و این بخشی از شرح حال همه مادران و مادر بزرگهای دیروز ایراج بود.  و یادمان باشد قدر مادران و پدران را بدانیم و در شلوغی روز مرگی هامان فراموششان نکنیم.