سرو ايراج

رئیس دزدان
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧
 

 

گویند که اطراف انارک          بودند یکی دسته دزدان

از فتنه این قوم جفاکار       مردم همه در شکوه ونالان

بودند به روز درکمینگاه         شب در پی غارت عیاران

ره بسته و مال برده بودند     از مرد و زن وپیر و جوانان

هر قافله از کویر میرفت     با دلهره بود و هاج وویلان

یکروز غروب حمله بردند     بر قافله ای زاهل کرمان

این قافله گوئیا که میرفت   بر جانب خطه خراسان

افراد در این قافله بودند      پنجاه زن و نود زمردان

مردان همه را ز پای بستند  در بند نموده جمله دستان

غارت بنموده هر چه دیدند     پیدا بنموده هر چه پنهان

دربین زنان به جستجو گشت  چشم سیه رئیس دزدان

ناگاه بدید آفتـــــــابی         لب را بگزید وگشت حیران

لا حول و لا قــوة الٌا            بالله بگفت و لعن شیطان

چون بار دگر نگاهکی کرد    آتش بگرفت و گشت بریان

در وهم وخیال چرخ میزد     ناکرده عمل بود پشیمان

وندر ظلمات چاه قلبش       آرام و ضعیف گفت وجدان

هان مال کسان توبرده ای هان         دیگرزکسان توعرض مستان!

لیکن چو هوس زحدبرون رفت          عقلش بنمودروبه نقصان 

خود زارو نزار گشت ناگاه    چون کودک بیقرار دامان

فکری بنمود و پوزخندی     وانگاه بخواند جمله یاران

تا خیمه و خرگهی شو دراست              دستور نمود و داد فرمان

یک تپه ای از دور نشان داد                   گفتا که فرا روید یاران

باشید خوش و خوش گذرانید                 تا راست کنم بوقت نیران

چون شعله آتشی بدیدید                    آیید به سوی من شتابان

دزدان همه رهسپارگشتند                 در بند بمانده جمله مردان

نزدیکتر آمد آن حرامی     در پیش زنان بداد جولان

دل رفت ز دستش و بیفتاد                  در پای همان سرو خرامان

مژگان چو بدیدگوئیا خورد       بر قلب سیاه دزد پیکان

دستش بگشودو بی مهابا                 بر خیمه خویش کرد مهمان

مه آب دهان براو بینداخت                   رویش بگرفت وگشت گریان

طرار بگفت ای نگــــارا       من گوهر تو نخواهم ارزان

با من بشوی اگر تو یکرنگ                  سوگند به پای تودهم جان

من خاک رهت با مژه روبم                 من چاکر تو،تو باش سلطان

دختر که ندیدهیچ راهی      انگشت نهادروی مرجان

لختی بنشست وکردفکری             برخاست زجاوگشت خندان

روکردبه سوی خیمه ورفت     از خیمه کنار کرد دامان

داخل بشدو نشست کنجی    طرار پرید همچو مرغان

چون داخل چادر گنه شد      شوق گنهش نمود طغیان

دستش پی غارت و تطاول     گردید دراز ســـوی دامان

دستش به کنارزدمه وگفت   اینگونه زمن توکام مستان

خنجر ز کمر بیار بیـــــــرون     بگذار بـــــرون خیمه الان

تا خلوتمـــان خمـــار گردد       محکم تو ببند بند ایـوان

چون برق وچو باد داد انجام                هرچیزکه گفت مرغ خوشخوان 

آنگاه زسر گرفت دستار         از جای بکند بنـــد تنبان

عریان چوبشد زپای تاسر      گفتا که بشو تونیزعریان

دختر چوفنرزجای برجست  بادست گرفت جفت تخمان

طرار بزد جیغ و زجا شد        وزکار نگـــار گشت حیران

بسیار فشردو سخت بفشرد   آزادشدن نداشت امکان

طرار اگر چه بود چالاک          بر این المش نود درمان

بســــیار نـمود او تقــــلا              هی خم شدوراست کرد هان هان

دست از سراو نداشت دختر             تاخوردزمین چوجسم بیجان

بیهوش چوشدمرآن حرامی     دختربدوید سوی مردان

با خنجر آن  دزد دغلـــکار         ببرید همه بنــد زمردان

وانگاه گشودند به سرعت       بندو گره زنان ز دستان

زنجیر و غل آورده وکردند         درپا و سر رئیس دزدان

آنگاه نموده آتشی راست     مردان وزنان شدند پنهان

دزدان که مرآن شعله بدیدند  دستی بفشانده پایکوبان

بر باره نشسته تندراندند       فرمان رئیس بود و نیران

حلقه ای زده به گردآتش      پیمانه زدند به پاس پیمان

ازسر خوشی رئیس گفتند  در جلد همه برفت شیطان

مردان و زنان زجای جستند      دربند نموده خیل دزدان

نزدیک سحر روانه کردند    دزدان همه را به سوی آژان

خورشیدکویرتاکه سر زد        دروازه شهــرشد نمایان

تا حکم قضا چگونه باشد       دزدان بِرُدند سوی دیوان

قاضی چو بدیدخیل دزدان         آرام بگفت با نگــهبان

پنجاه سوار میفرســـتی       این دسته برندتا به تهران

ده روزگذشت وبیست منزل   دروازه ی باز بودو شمران

پنجاه سوار و پنج آژان          دزدان بِرُدند پیش سلطان

سلطان به وزیر امنیت گفت  این سگ پدران برید زندان

گفتاش وزیر پادشـــــاها      دادند همه سهام سلطان!

ازدرهم و دینار و جواهــر        ارسال نموده لیک پنهان

شه تا که شنید گفت آرام       گوئید روند سوی گرگان

رازیست که تانگردد افشا       هرگز نروند سوی کرمان

فکر همه مردمـــان نمایید        آلوده و منحرف ز دزدان

دزدان بشدند جملگی شاد                شادان نشدی رئیس دزدان

خندید و بگفت پادشاها                       من هیچ نیم به پیش سلطان!

گویند منم رئیس دزدان      حقا که تویی رئیس دزدان!

آنگاه بگفت ای جماعت     من دست کشیدم از طراران

خواهید روید سوی گرگان     گیـــــلان بروید یا سپـاهان

من عزم خودم نموده ام جزم               دزدی نکنم به هیچ سامان

دردی که کشیده ام چو دانید  دیگر شکنید عهدو پیمان

یک زن که فشردمن شدم زار               وای ار فشرد به خشم یزدان

                    

                                  اسفند ۷۴-حسن اشرف

 


 
 
ادامه حکایت<< کوه چهل دختر _ قلعه چهل دختر > >- قسمت پایانی
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
 

مرد که از نگهبانان قلعه بودبا تعجب و استهزا  پرسید: خوب مثلا  تو کی هستی؟ مهرانگیز با غرور و بی توجه به مرد گفت: به رییستان بگو یید دختر قربان سرچشمه ای آمده است!

کمی دیرتر رییس دزدان که اصلا انتظار دیدن مهر انگیز را مخصوصا در قلعه خودش نداشت با ناباوری و سراسیمه به استقبال دختران آمد و آنها را به سوی قلعه هدایت کرد و چون انتهای راه سخت بود چند نفر از دزدان  یک سر طنابی را  محکم در دست داشتند و دختران با استفاده از آن خود را به در ورودی قلعه میرساندند.وقتی تمام دختران جلوی درب قلعه رسیدند  مهرانگیز به رییس دزدان که هنوز مات و مبهوت به آنها خیره شده بود نزدیک شد و آرام چیزی به او گفت! رییس دزدان دستور داد هرکس درون قلعه هست بیرون بیاید ، کمی بعد چند نفر از قلعه خارج شدند آنگاه مهرانگیز و مهر وش و بدنبال آن بقیه دختران و در آخر رییس دزدان وارد قلعه شدند و رییس درب قلعه را بست!؟

دزدانی که بیرون قلعه و در آفتاب کمرنگ آخر زمستان نشسته  بودند با یکدیگر پچ پچ میکردند و گاهی چند نفری با صدای بلند می خندیدند... یکی از آنان به آرامی میگفت: خوب ،رییس این دختر را از کدخدا خواستگاری کرده و قرار بوده اول بهار رییس به آبادی برود دخترک خودش چند روز زودتر آمده است و دختران دیگر همراهیش میکنند... دیگری میگفت خدا را چه دیدی شاید یکی از این دختر ها هم نصیب ما بشود...و همه خندیدند.یکی از دزدان اما در گوشه ای ایستاده بود و سخت در فکر فرو رفته بود!

از سوی دیگر رییس دزدان قسمتهای مختلف قلعه ـ اتاقها ،انبارها و برجهای دیده بانی ـ را با آب و تاب برای دختران توضیح میداد. وقتی به انبار غلات رسیدند در یک لحظه و با اشاره مهرانگیز هفت خنجر که از زیر لباس دختران بیرون آمده بود زیر گلو و روی قلب رییس دزدان قرار گرفت! زبان رییس بند آمده بود و قدرت هیچ اندیشه و حرکتی را نداشت.چند دختر به چالاکی با چارقدها و طنابهایی که از کمرشان باز میکردند دهان و دست و پای رییس را سفت بستند.

کمی دیرتر دو دختر از پله های نزدیک درب قلعه که به بالای حصار میرسید بالا رفتندو در حالیکه روی پله آخر ایستاده بودند، نصف بدنشان از پشت دیوار نمایان بود در این حال یکی از دختران با صدای بلند فریاد زد رییس میگوید چند نفر برای پذیرایی وارد شوند و دختر دوم گفت فقط چند نفر!

 سپس چند دختر درب قلعه را گشودند نگاهی به بیرون قلعه و دزدانی که به آنان خیره شده بودند انداختند و پس از ورود دزدان به قلعه دوباره درب قلعه را بسته و به دزدان وارد شده گفتند رییس در انبار غله منتظر شماست و دستور دادند چون دختران نمیخواهند شما را با لباس رزم ببینند شمشیرها و وسایلتان را همینجا بگذارید بعد هم با طنازی و دلبری شمشیرها را از دزدان گرفتند و دزدان را با هزار فکر و اندیشه درست و نادرست به سمت انبار غلات هدایت کردند به محض ورود به انبار چهل خنجر و شمشیر بر زیر گلو و روی قلب دزدان قرار گرفت دهان و دست و پاهایشان بسته شد و در یکی از اتاقها زندانی شدند و چند دختر با شمشیر با لای سرشان ایستادند.

کمی دیرتر دو دختر دیگر از بالای دیوار قلعه به بیرون سرک کشیدند و گفتند رییس دستور داده فقط چند نفر دیگر وارد شوند این بار تعداد بیشتری که حوصله شان سر رفته بود برای ورود پشت در آمدند دختران اما گفتند فقط چند نفر! و چند نفر داخل شدند.همهمه و پچ پچ در یبن دزدانی که بیرون مانده بودند بالا گرفت یکی از آنان که ادعا میکرد خیلی چیزها در رابطه با رییس میداند گفت: دوستان رییس عهد کرده که اگر دختر قربان سرچشمه ای با او ازدواج کند خودش دست از دزدی میکشد و مارا نیز به بیرون از این منطقه می فرستد و حالا گروه گروه به داخل میخواند تا از ما عهد بگیرد و ما را قسم بدهد(! ) یا دست از دزدی بکشیم یا از این منطقه برویم ... دیگری گفت او برای رسیدن به این دختر هر کاری میکند...آن دزدی که از پیش در حال فکر کردن بود اما همچنان فکر میکرد و هیچ نمیگفت.

اندکی گذشت و دو دختر دیگر همچون دفعات قبل چند دزد را به داخل فراخواندند و با همان شیوه دهان و دست و پایشان را بستند. در بیرون قلعه فقط دزدی که در حال فکر کردن بود باقی مانده بود به آرامی خود را به دیوار قلعه چسبانید و در پناه دیوار از درب ورودی دور شدو خود را به پشت قلعه رسانید و ناگهان به سرعت از دیوار دور شد و از شیب تند کوه به سمت بیابان بی انتها  سرازیر شد.  چند دختر از برجهای قلعه او را دیدند اما هیچ عملی انجام ندادند و گویا با فرار یک نفر موافق هم بودند!

حالا دیگر ظهر شده بود و فقط چند ساعت تا غروب خورشید باقی مانده بود با راهنمایی مهرانگیز دو تا از دختران به تپه خاکی پایین کوه که چند بو کن در آنجا قرار داشت و تعدادی اسب در آنجا نگهداری میشدو رییس دزدان در توضیحاتش برای دختران گفته بود رفته دو اسب را جدا کرده و به سرعت به سمت پاسگاه حرکت کردند .دیگر دختران نیز از انبار آرد آورده اجاق را افروخته و شروع به پختن فتیر کردند.هرکدام تکه ای از فتیر که آغشته به روغن حیوانی کرده بودند در دست داشته در قلعه و بیرون آن قدم میزدند و میخوردند، به دزدان اما فقط آب میدادند.چند دختر نیز گاهی شعری مبهم را با هم و با آوازی نه چندان خوب میخواندند و میخندیدند.عده ای از دختران نیز دور مهرانگیز جمع شده بودند و از بیخبر گذاشتن خانواده هایشان و فرار پنهانی خود و عواقب کارشان گفتگو میکردند.

از دیگر سو بامدادان مردم آبادی که از ناپدید شدن دختران نگران شده بودند از هر طرف به جستجو پرداختند ولی هیچ خبری از دخترها نبود تا اینکه ظهر هنگام پسر چوپان که زمان قسمش به سررسیده بود گفت که دختران به سمت کوهی که قلعه دزدان بالای آن قرار داشت رفته اند! مردم آبادی سخت نگران و ناراحت شدند و برای مشورت و فرستادن مردانی به دنبال آنان جلوی خانه کدخدا گرد آمدند.

خورشید داشت کمکم پشت کوههای مغرب فرو میرفت که رییس پاسگاه با چندین سرباز و همراه با دو دختر اسب سوار به پایین قلعه رسیدند رییس پاسگاه همانجا ایستاد و در حالیکه نگاهی ناباورانه و تحسین برانگیز به مهر انگیز میکرد گفت : هان شکارت کجاست؟! نکند برای ما هم نقشه ای داری؟! و سپس سلاح کمریش را محکم در دستش فشرد. مهرانگیز اشاره ای به دختران کرد چند دختر رییس دزدان را در حالیکه طنابی به کتفهایش بسته بودند کشان کشان به جلوی قلعه آورده بر روی زمین انداختند. رییس پاسگاه ابتدا لحظه ای مات و مبهوت به رییس دزدان خیره شد و سپس با سر به دو سرباز اشاره کرد آنها رییس دزدان را به سختی از قلعه به پایین آورده جلوی رییس پاسگاه به زمین انداختند. رییس پاسگاه با پایش سر مرد را بالا گرفت و دیگر هیچ شکی نداشت این مردی که اینگونه خوار و ذلیل در پیش پای او افتاده همان دزدی است که سالهاست حتی فکر شکست دادن او را هم نکرده است.

 سربازان به پای تمام دزدان زنجیر بسته ،طنابهای پایشان را باز نموده و طنابهای دستشان را محکم کردند و سپس دست همه را با یک طناب بلند به هم مرتیط کرده و به سمت شرق به راه افتادند. قبل از رفتن رییس پاسگاه به مهرانگیز گفت هیچ چیز از داخل قلعه نباید برداشته شوددرب قلعه را ببندید شما هم تا شب نشده به سمت آبادی حرکت کنید ما فردا برای بازرسی قلعه می آییم! رییس پاسگاه پیش خودش فکر کرد دو تا از سربازانش را تا فردا در قلعه بگمارد اما وقتی به تعداد اندک سربازانش نگاه کرد و فکر کرد که فردا باید این دزدان را به مرکز بفرستد از اندیشه اش پشیمان شد و با خودش گفت تا فردا هیچ کس به این محل نخواهد آمد و براه افتادند. دختران نیز ظاهرا آماده می شدند که به سمت آبادی حرکت کنند اما همینکه پاسگاهیان و دزدان از انتهای تپه پایین کوه پیچیدند دختران به سرعت باز گشته وارد قلعه شدند و درب قلعه را بستند!

مردم آبادیهای سر راه پاسگاه که دزدان را اسیر دست چند سربازمیدیدند از تعجب دهانشان باز میماند و از سویی برای راحت شدن از دست دزدان به خوشحالی و پایکوبی می پرداختند. خبر به سرعت به همه جا رسید. خانواده چهل دختر و اهالی آبادی آنها بیشتر از بقبه خوشحال بودند و منتظر بازگشت دختران به آبادی ... همه مردم از پیر و جوان و زن ومرد در بیرون آبادی گرد آمده بودند تا از چهل دختر استقبال کنند .

چند ساعت گذشت اما از دختران خبری نشد هوا تاریک وسرد شده بود و کم کم عده ای به سمت خانه های گرمشان حرکت میکردند.

...هر کس چیزی میگفت و نظری میداد،خانواده چهل دختر اما سخت نگران بودند عده ای فانوس به دست از جمعیت کمی که مانده بودند جدا شده به طرف کوه حرکت کردند چند پسر بچه نیز از پی آنان راه افتادند.

...هر چه رفتند و جستجو کردند خبری از دختران نبود .هوا نیز به شدت سرد شده بود بنا چار باز گشتند و قرار شد فردا قبل از طلوع آفتاب به جستجوی دختران بپدازند.بیشتر خانواده های چهل دختر خود را دلداری میدادند که حتما جای دختران امن است یا به پاسگاه رفته اند یا چون هوا تاریک بوده در قلعه مانده اند و یا... و همه میگفتند فردا پیدایشان میشود...

روز بعد قبل از طلوع آفتاب و قبل از حرکت گروه جستجو ناگهان دو باره دزدان به آبادی حمله کردند و هر چیز که میتوانستند برداشتند و با اسبهای تیزرو به سمت کوه چهل دختر و از آنجا قلعه چهل دختر تاختند؟؟!!

هیچکس باور نمیکرد ، هیچ کس از ترس و ناباوری توان حرف زدن و حرکت نداشت همه مردم آبادی خشکشان زده بود...اما این یک واقیت بود چهل دختر که برای حفظ شرف و آبرو و  دادن درس غیرت به مردان قیام کرده بودند و پیروز شده بودند اینک خود راهزن شده بودند آن هم یک شبه !!

هیچ کس نفهمید چرا این گروه به دزدی روی آوردند و برای این کارشان چه اندیشه ای داشتند اما آنها هم رفتند- نمیدانم چگونه- کوه چهل دختر و آثار قلعه آن اما همچنان باقیست...

 

شاید ادامه این ماجرا همان باشد که گبروی ایراجی در وبلاگش آورده ( در لینکها هست) شاید...