سرو ایراج

سرو هزار ساله ایراج

دو برادر
نویسنده : حسن اشرف - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦
 

...و در حالیکه دو برادر با ردای زرد و قهوه ای با جلیقه های جنگی و شمشیرهای آویخته سوار بر اسبهای سفید خود پیشاپیش قبیله در حرکت بودندوارد  دره ای شدند که از درختان بادام کوهی پوشیده شده بود، انبوهی درختان به گونه ای بود که گذر را مشکل می نمود.ارا نگاهی به مرا افکند وگفت:برای غذا و استراحت بار بیفکنیم! مرا گفت: بیفکنیم و ارا در حالیکه روی اسب بر گشته بود و با دست به قبیله اشاره می کرد گفت: به گمانم در این نزدیکی آب باشد! مرا با سر تایید کرد و از اسب فرود آمد.                                                          آفتاب متابیداما زیر درختان بادام وپسته کوهی که با نسیم ملایمی همراه بود مکان مناسبی برای لختی استراحت بود.بعد از ساعتی براه افتادند؛ از پشته روبرویشان بالا رفتند.اسبها که بالای پشته رسیدند مرا فریاد زد:آنجاست،آنجا !اسبها روی پشته ایستاده بودندو دو برادر به آنچه روبروی خود می دیدندخیره شده بودند و برق شادی در چشمهایشان می درخشید. دشتی پهناور با بیشه زاری بزرگ روبرویشان پیدا بود.سه طرف این دشت را تپه های سنگی بلندی فرا گرفته بودو روبرو تا جایی که آسمان به زمین چسبیده بود هموار  بود.                                     کمی دیرترآنها درون بیشه زار بودندو افراد قبیله،زنان و کودکان با بنه ها و رمه هایشان در دشت و بیرون بیشه زار .    ارا ،مرا و چند تن از مردان قبیله که وارد بیشه زار شده بودند چشمه های آب فراوانی را دیدندو مردابی در میان بیشه زار. پرندگان آواز می خواندند و یک گله گوسفند کوهی هراسان روی تپه کوچکی که مشرف به بیشه زار بود به آنها نگاه می کردندو گویا انتظار این مهمانان نا خوانده را نداشتند.                                                        ارا گفت: واینک یزدان پاک ما را به این سرزمین رهنمون گشت. مشتی آب از سرچشمه ای نوشید؛ شیرین و گوارا بود،گفت: می مانیم!و یکی از همراهان در شیپوری چوبین چند بار دمید. افراد قبیله به تکاپو افتادند؛اسبها را به دامنه تپه واطراف سرچشمه ها راندند،اسباب و وسایل را از اسبها برگرفتندو ماندند. درآن میان پیر مردی اهورایی...(ادامه دارد)