مجلس یادبود مرحوم استاد محمد برو مند عامری
" من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا "
درگذشت زودهنگام استاد گرانقدر ، جناب آقای محمد برومند عامری ، جامعه علم و فرهنگ را ماتم زده نمود .
به پاس یک عمر تلاش خستگی ناپذیر این استاد والامقام و نستوه ، جمعه شب مورخه 30/10/90 از ساعت 20 الی 22 ( ضمن ختم قرآن کریم ) در حسینیه چهارده معصوم ( ع) به سوگ نشسته ، یادش را گرامی می داریم .
( جمعی از شاگردان استاد )
نشانی : تهران ، خیابان خلیج فارس ، خیابان ابوسعید شرقی ، خیابان حسینی، بن بست یاس ، حسینیه چهارده معصوم ( ع )
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم! روزی سراغ وقت من آیی که نیستم!
مراسم صبحگاه که در حیاط خاکی مدرسه تمام شد بچه ها با سرو صدا وارد سالن مدرسه شدند به در کلاس که رسیدند ساکت شدند معلم زبان روبروی در ایستاده بود و تخته سیاه پر بود از نوشته های انگلیسی و فارسی ! در سه سالی که دبیر زبان ما در مدرسه راهنمایی ایراج بود حتی یک دقیقه تاخیر نداشت.بذله گو بود و درعین حال زبان تندی داشت.مدیریت مدرسه را هم که عهده دار بود یک لحظه از تلاش باز نایستاد. هرگز زیر بار زور نرفت. چندسال پیش بعد از دوره ای بیماری و عمل جراحی به ایراج آمده بود با چند تا از دوستان به عیادتش رفتیم .مثل قبل بی آلایش ،صمیمی و شوخ .از اوضاع روزگار و کارو بارمان پرسید. ماجراها و داستانهای لطیف و شیرینش مثل آن سالها برایمان جذاب و جالب بود. میخندید و میخنداند ولی جدی بود! بسیار حاضر جواب و نکته پرداز بود. و چقدر ایراج را دوست داشت.
چندی پیش شنیدم کسالتش بیشتر و جدی تر شده،دنبال فرصتی بودم تا به عیادتش بروم که دیر شد. ناگهان چقدر زود دیر می شود !
حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
دهیار با وبلاگ خوانها آشتی کرد!
با سلام خدمت دوستداران روستای ایراج
شماره حساب های زیر برای کمک و همیاری دوستداران روستای ایراج معرفی می گردد: شماره شبای خود یاریها (ir030211005650374990345602) در پست بانک روستای ایراج به نام دهیاری ایراج
طی جلسه با تعدادی از دوستان و همفکری با آنها شماره شبای زیر برای هدایای شما برای بازسازی محوطه اطراف درخت سرو معرفی میگردد.
ir430120000000006330992703
بانک ملت به نام علی عشقی
امید است با حمایت دوستان به اهداف و چشم انداز ایراجی آباد نزدیک گردیم . با تشکر دهیار
چای داغ یا سرطان سرد؟!
کتری نیکلی بزرگ چای را با دقت در لیوان های یک بار مصرفی که در سینی پلاستیکی گذاشته است خالی می کند و عابران نیز در سرمای پسین سرد پاییزی لیوانی بر میدارند با چند حبه قند از کاسه نیکلی بغل سینی . خانم و آقایی که با سرعت لیوانهای یک بار مصرف را در سینی پلاستیکی جایگزین می کنند و از چای داغ کتری نیکلی درآن می ریزند احساس خوبی دارند و از چهره شان رضایت نمایان است. عزاداران یا رهگذرانی هم که می گذرند و یک چای داغ می نوشند والبته لیوانش را درجوی خیابان یا گوشه پیاده رو پرت می کنند نیز راضی به نظر می رسند.
خیلی جالب است آنهایی که چای نذری می دهند و آنهایی که چای داغ را می نوشند هردو از اینکه دارند عوامل سرطانزا را به بدن خود یا دیگران وارد می کنند راضی هستند و ...
در رسانه ها به این مطلب زیاد برخورد کرده ایم که استفاده از ظروف یک بار مصرف برای غذاهای داغ خطرناک و سرطان زا می باشد اما از کنار این موضوع به سادگی عبور میکنیم !
در ساخت ظروف یک بار مصرف از پلیمرهایی مانند پلی اتیلن ،پلی پروپیلن ،پلی استایرن ،پلی اتیلن ترفتالات و ...استفاده می شود، پلیمرها از مونومرها ساخته میشوند. مونومرها معمولا سمی و خطرناک بوده و به عنوان رادیکالهای آزاد می توانند منشا بروز بیماریهای سخت از جمله سرطان باشند.
چون معمولا در هنگام پلیمره شدن مونومرها، مقداری از مونومرها بدون پلیمری شدن درداخل شبکه پلیمری قرار میگیرند هنگامی که پلیمر (ظرف یک بار مصرف) در دمای بالاتر از 40 درجه ساتیگراد قرار می گیرد مونومرهای آزاد وارد مواد غذایی شده و از آنجا وارد بدن استفاده کننده می شود و همانگونه که ذکر شد باعث بیماریهای گوارشی ،خونی ،سرطان و نزدیک به صد بیماری مختلف دیگر میشوند! البته روشن است که این بیماریها به یک باره و طی چند روز بروز نمی کنند اما پایه گذاری می شوند و به مرور و مخصوصا اگر به دفعات از ظروف یک بار مصرف استفاده شود احتمال بروز بیماریها نیز افزایش میابد.
علاوه برمونومرها که ماده اصلی پلی مرها هستند افزودنی های دیگری مانند رنگدانه ها ،نرم کننده ها ،آنتی اکسیدان ها و... در هنگام تولید پلیمرها به آنها می افزایند که این مواد نیز میتوانند بر اثر گرما وارد نوشیدنی یا غذا گردیده منشا بیماریها گردند.
لازم است بدانیم که مصرف ظروف یک بار مصرف در بیشتر نقاط دنیا ممنوع یا دست کم محدود شده است اما در ایران...
نکته دیگر اینکه از ظروف یک بار مصرف برای مواد غذایی اسیدی استفاده نکنیم ! همچنین از بطری های آب یا نوشابه استفاده مجدد ننماییم !
پس به یاد داشته باشیم :
1- استفاده از ظروف یک بار مصرف جهت نوشیدنی های داغ مانند چای داغ ، شیر داغ و...و همچنین غذاهای داغ که معمولا به وفور مخصوصا در مراسم مذهبی و همچنین جهت نگهداری ویا جابجایی غذا استفاده می شود،چه شفاف چه کدر و چه اسفنجی (کم و بیش همه خطرناکند) با میل خود رفتن به سوی سرطان می باشد.
2- استفاده از لیوانهای یک بار مصرف جهت نوشابه ، سرکه و سایر مواد اسیدی ممنوع است!
3_ استفاده از آب معدنی موجود در بطری های (PET)بعد از شش ماه بیماری زا ست.
4_ استفاده از آبهای یخ زده در بطریها (معدنی یا غیر معدنی) بیماری زا می باشد زیرا در هنگام ذوب شدن یخ مقداری از مواد مضر پلیمرها جذب آب میشود.
5_ از بطری های آب و نوشابه پس از خالی شدن مجددا استفاده ننمایید .زیرا یک بار مصرفند! و پس از مدتی با ایجاد شکافهای ریز وذره بینی در آنها مواد مضر به مواد غذایی راه پیدا می کنند و...مخصوصا از بطری ها جهت سرکه ،آبغوره و آبلیمو استفاده نکرده بویژه جلوی آفتاب نگذارید.
6_ جهت فریز کردن گوشت،سبزیجات و ... از مشمع فریز استفاده نکنید!!
7_ ظروف یک بار مصرف کاغذی و گیاهی بهتر هستند اما بی خطر نیستند.
8_ بهترین ظرف برای نوشیدنی ها و غذاهای داغ ظروف شیشه ای هستند که کمترین تاثیر را بر غذا دارند.
با توجه به موارد بالا اگر دوست دارید به مردم چای داغ بدهید به آنها سرطان ندهید!
و شما اگر دوست دارید چای داغ بنوشید استکان های کمر باریک قدیمی خودمان از هر ظرفی مناسبتراست!
روزهای بارانی- نیایش باران خواهی - خاطرات
چهار پنج روز بود که مدام برف می بارید سوز سرما و کولاک همه را خانه نشین کرده بود،برفهایی که از پشت بام ها در کوچه ها ریخته بودند بعضی راههای روستا را بند آورده بود، تنهامدرسه آبادی تعطیل شده بود و جشن زمستانی بچه ها در خانه ها برقرار بود،گله دهوار به صحرا نرفته بود و علفهای خشک شده رو به اتمام بود، ابرهای سنگین و سیاه در آن چند روز آسمان را سیاه و تاریک کرده بودو...واقعا بی سابقه بود!
سپس یک روز که مردم با نا امیدی از دیدار دو باره خورشید زیلوهای پشت در را کنار زدند و لای در اتاق ها را باز کردند آفتاب کمرنگ زمستانی به رویشان لبخند زد.عده ای کم کم از خانه های گرم ودود گرفته بیرون آمدند، همسایه ها از برف گران امسال می گفتند و اینکه چنین برف و سرمایی را یاد نمی دهند و امسال بهار میشودو اگر یک باران بهاری هم ببارد زیره و تخمه چنین می شود و چنان و آب چند برابر میشودو... ناگهان صدای چند بچه از نزدیکی میدان روستا همسایه ها را خاموش و در بهت فرو برد: یا الله رحمتی یا امام نعمتی - یا الله رحمتی یا امام نعمتی .... خدا بیامرزدش عباس سیما مثل فرفره از دیوار دم در جدا شد و به کوچه دوید هفت هشت تا بچه قدو نیم قد علم سیاهرنگ الله رحمتی (علم حضرت فاطمه "س" ) را برداشته بودند و در حالی که تا زانوهایشان در برف و گل و لای کوچه بود از خدا طلب باران می کردند! عباس سیما بر سر آنها داد کشید و چند تا از آنها را با اسم صدازد : "حسینو ، علی یو ، امیرو ... خاک تو سرتون کُن’ن ، ای الهی جونه مرگ ب, ش,د! و چند تا نفرین و فحش آبدار دیگر هم تقدیم نمود.بچه ها پا به فرار گذاشتند پسری که علم را در دست داشت گویا مقید بود که علم را حتما به دیوار تکیه بدهد و به علم بی احترامی نکند ؛ یک دستش به علم که پایه اش را روی زمین محکم میکرد ، یک چشمش به عباس سیما که به او نزدیک میشد ، یک چشمش به بچه هایی که دور می شدند و دو پایش به فرار بود. ودر حالیکه تا چند متر دورتربا دستش علم را می پایید او نیز فرار کرد. چند لحظه بعد پسرها و بدنبال آنها پسر علمدار پشت پیچ کوچه گم شدند.
عباس سیما بلند بلند حرف میزد و با آمدن چند نفر صدایش را باز هم بالاتر برد: "معلوم نیست اینا پدرو مادر ندارن ، خوناهای مردم داره خراب میشه ،ده روزه مردم اُفتابا ندیدن ".لنگه چکمه یکی از بچه ها را که در برفها جا مانده بود برداشت و انگار که به سند مهمی دست یافته باشد و پیروزی بزرگی بدست آورده باشد زیر لب غرید " حالا میایی چکمه تام بگیری .... اونوقت من میدونم آُ تو " . تا چند روز برای مردم حرف درست شده بود عده ای با شنیدن یا تعریف چند باره این جریان ،نفرین می کردند و بد وبیراه می گفتند و عده ای هم به بازیگوشی ، شیطنت و فکر بکر آنها می خندیدند و آن را شوخی خوبی می پنداشتند....و هنوز گاهی پسرهای بازیگوش آن زمان که حالا هیچکدامشان زیر چهل سال ندارند آن خاطره را با آب و تاب تعریف میکنند و اوقات دوستان را خوش! چند سال بعد نیز بار دیگر این اتفاق افتاد و این بار یک هفته بود که باران مدام یا منقطع می بارید و مردمان از خدا قطع باران را میخواستند که در زیر بارش باران چند پسر بچه به باران خواهی علم را برداشتند و باز اعتراض عباس سیما و باز فرار ،دوباره نفرین و بد وبیراه ! این بار اما پسرها علم را در گل و لای کوچه انداختند و رفتند و عباس سیما می غرید که " اکر دستاتون خشک نشد من هیچی حالیی’ م نیس" - خدایش بیامرزاد!
توضیح : علم الله رحمتی (علم حضرت فاطمه "س") که در مسجد جامع ایراج - جنب حسینیه - قراردارد ، علمی حدود یک مترو نیم است با پایه چوبی و لباسی سراسر مشکی که از پارچه های گره خورده می باشد. در ایراج هرگاه تا اواخر برج هشت (آبانماه) باران نمی بارید این علم را بر میداشتند و با خواندن ذکرها و دعاهایی به درب خانه ها می رفتند و صاحب هرخانه به باران خواهان مقداری گندم یا مواد دیگر مورد نیاز حلیم را میدادند و سپس همانروز یا فردای آنروز حلیم باران می پختند و... د راوایل بهار نیز گاهی به همین ترتیب از درگاه الهی و با شفیع قرار دادن امامان باران طلب میشد. مرحوم عباس سیما و مرحومه همسرش در مجاورت حسینیه و مسجد جامع ساکن بودند و سالها نگاهبان علمهای عزاداری ، خادم حسینیه ، روشن کننده فانوس کلک و بیرق حسینیه در آن سالهای بی برقی و خاموشی ، ساقی حسینیه با مشک همیشه پر آبش در تابستانهای گرم و طولانی و... بودند. خداوند آنها را و همه گذشتگان را رحمت کناد!
تسلیت
جناب آقای اباذر نجفی - مدیر سایت منک زیبای ایراج
مصیبت وارده را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده برای آن مرحومه رحمت و مغفرت و برای جنابعالی و خانواده محترم صبر و شکیبایی از درگاه خداوند متعال مسئلت دارم.
درسی از تاریخ !
گاندی رهبر استقلال هند اعتقاد به استراتژی " نفی خشونت " داشت.او معتقد بود: "خشونت هرگز خشونت را محو نمی کندبلکه تنها بر شدت آن می افزاید."
مورخی به گاندی گفت : " آقای گاندی شما شاید انجیل یا " بهاگاواد گیتا" را خوب بشناسید ولی از تاریخ چیزی نمی دانید.هرگز ملتی نتوانسته است بدون توسل به خشونت به آزادی دست یابد."
گاندی به نرمی و با تبسم پاسخ داد: " شما چیزی از تاریخ نمی دانید،نخستین چیزی که باید از تاریخ بیاموزید این است که عدم وقوع چیزی در گذشته به این معنی نیست که در آینده نیز به وقوع نپیوندد."
هیچ چیز ناممکنی وجود ندارد و هر روزه با وقایعی روبرو هستیم که برای اولین بار اتفاق می افتند ، بنابراین عقاید دیگران را کم ارزش نپنداریم.
بزرگداشت فردوسی
به نام خداوند جان و خرد کزین برتراندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
خداوندکیوان وگردان سپهر فروزنده ماه و ناهید ومهر
٢۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی است. بزرگ مردی که اگر نبود زبان شیرین پارسی در هجوم بی امان فرهنگهای بیگانه از میان رفته بود. چه بسا زبانها و فرهنگهای بزرگ ،دیرین وکهن چون زبان و فرهنگ مصر باستان و بخشهای بزرگی از خاورمیانه و افریقا که چون فردوسی نداشتند در گودای گرسنه و ژرف گاهان و روزگاران به خاک شدند واز آنها شاید نامی نیز نمانده باشد.
فردوسی همه ایران است و شاهنامه همه زبان پارسی.
افسوس که هم ایران و هم زبان شکرین پارسی به دست فراموشی سپرده شده و کمتر جوانی را سراغ داریم که با فردوسی و شاهنامه آشنایی داشته باشد و در آموزشگاه ها نیز به این هردو پرداخته نمی شود. ولی باید دانست که دیگر هیچ زبان و هیچ فرهنگی تا همیشه روزگاران نخواهد توانست این کاخ بلند ادب پارسی را فرو بریزدچون شاهنامه همین جا در کنار ماست.
برآوردم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
----------------------------------------------------------------- بسی رنج بردم دراین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
----------------------------------------------------------------- ازان پس نمیرم که من زنده ام که تخم سخن من پراکنده ام

دو شعر از استاد سخن سعدی
مثنوی از بوستان سعدی:
شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان
که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم به سر
کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند
زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی دو مغز و یکی پوستند
ندیدم در این مدت از شوی من که باری بخندید در روی من
شنید این سخن پیر فرخنده حال سخندان بود مرد دیرینه سال
یکی پاسخش دادشیرین وخوش که گرخوبرویست ،بارش بکش
دریغ است روی از کسی تافتن که دیگر نشاید چنو یافتن
چراسرکشی زان که گرسرکشد به حرف وجودت قلم درکشد؟!
یکم روزبربنده ای دل بسوخت که میگفت وفرماندهش میفروخت
تو را بنده از من به افتد بسی مرا چون تو دیگر نیفتد کسی
غزلی از دیوان شیخ :
مرا تا نقره باشد میفشانم ترا تا بوسه باشد میستانم
وگرفردا به زندان میبرندم به نقد این ساعت اندر بوستانم
جهان بگذار تا بر من سرآید که کام دل تو بودی از جهانم
چه دامنهای گل باشددراین باغ اگر چیزی نگوید باغبانم
نمی دانستم از بخت همایون که سیمرغی فتد درآشیانم
تو عشق آموختی در شهر مارا بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخنها دارم از دست تو دردل ولیکن درحضورت بی زبانم
بگویم تا بداند دشمن و دوست که من مستی و مستوری ندانم
مگوسعدی مرادخویش برداشت اگر تو سنگدل من مهربانم
اگر تو سرو سیمین تن بر آنی که از پیشم برانی من برآنم:
که تا باشد خیالت می پرستم وگر رفتم سلامت می رسانم
بزرگداشت سعدی
روز اول اردیبهشت در روزشمار خورشیدی ما به نام سعدی و بزرگداشت او نامگذاری شده است.یکی از سعدی شناسان بزرگ مرحوم استاد حبیب یغمایی -نویسنده ،پژوهشگر و شاعرتوانای معاصر - میباشد که ما اورا بیشتر با شعر روباه و زاغ کلاس دوم ابتدایی میشناسیم.آرامگاه او درشهر خور واقع است.اینک نثری از استاد یغمایی در مورد سعدی:
سعدی پیامبر فارسی است،و معجزه او زبان او.از دیگر کمالات انسانی و فضایل معنوی او بگذریم.نکته ای که تکیه بدان می توان کرد وباید کرد زبان اوست که دیگر شاعران بزرگ ایران وشاید جهان چنین معجزه ای نیاورده اند.ما در این دوره و فرزندان ما درآینده به زبان فردوسی یا مولوی یا حافظ یا دیگر بزرگان ادب سخن نمی کنیم،زبان ما زبان سعدی است.اوست استاد مسلم و معلم بزرگ،اوست آفتابی جهان نورد که از نور و فروغ خود معارف بشری را تابش و روشنی بخشیده است.
جوانی از شیراز چون کشور خود را چون موی زنگی درهم و آشفته می بیند،از تنگ ترکان بیرون می شود.گریزگاه او ممالک اسلامی است.در نظامیه بغداد درس می خواند.به ارشاد ابوالفرج جوزی گردن می نهد.در مساجد شهرهای اسلامی چون بعلبک به منبر می رود و خلق را موعظه می کند.به زیارت کعبه می شتابد.غالب ممالک اسلامی را به عزم سیاحت و به نظر عبرت در می نوردد.با کاروانیان عرب دمخور ودمساز می شود.به دزدان و راهزنان دچار می گردد. بیابان ها را با پای پیاده در می نوردد. با مرجل و ابریق و سنگ تافته سرو کار پیدا می کند.با پلنگ می ستیزد.به عملگی و کار گل در می افتد.زن(اختیار) می کند و فرزند می آورد و در صنعا طفلش در می گذرد.او چون درختی است تناور به هیکل قوی که تحمل این مصائب را دارد.
سعدی به تمام معنی مسلمان است وسنی است.قرآن و نماز را که از کودکی فراگرفته از یاد نمی برد.خدا و پیامبر اسلام و خلفای چهارگانه را ستایش می کند.اما به علی بن ابی طالب (ع)و فرزندان او ارادتی بیش دارد و از بنی فاطمه امید دارد که ایمان خاتمه قولش باشد.
جوانمرداگر راست خواهی ولی است
کرم پیشه شاه مردان علی است
خدایا به حق بنی فاطمه
که بر قولم ایمان کنم خاتمه
اگردعوتم رد کنی ور قبول
من و دست و دامان آل رسول
انسان
برمن این نکته آشکار است که روح من در فهم وادراک همه حقایق نیرومند است ولی مانند کوران به اشیاء می نگرد و درمکتب حقیقت سخت نادان است.
می دانم که در جهان طبیعت مرا بر اشیاءفرمانروایی و تسلط است،اما درست که بنگری می بینی در برابر اندک چیزی زبون و در پیش فرومایه ترین مانعی مقهور و ناتوانم.
مرا این درست است که زندگانی چیزی جز درد و اندوه نیست و نیک و بدش ناپایدار است.می دانم که حواس و مشاعر من از همه چیز فریب می خورد و مایه ریشخند ذرات وجود است.
خلاصه آنکه،بر من مسلم است که من انسانم.
و این انسان بودن هم باعث فخر و هم مایه سرشکستگی من است!
جان دیویس
مثل دانه های قهوه باش !
زن جوانی پیش مادر خود میرود واز مشکلات زندگی خود برای او می گویدو اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل کردن مشکلاتش خسته شده است.
مادرش او را به آشپز خانه برد و بدون آنکه چیزی بگویدسه تا کتری را آب کردو گذاشت که بجوشد.سپس در اولی هویج ریخت در دومی تخم مرغ ودر سومی دانه های قهوه. بعد از بیست دقیقه که آب کاملا جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویج ها را در ظرفی گذاشت،سپس تخم مرغها را هم در ظرفی گذاشت و قهوه را هم درظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت.سپس از دخترش پرسید که چه می بینی؟
او پاسخ داد : هویج،تخم مرغ،قهوه . مادر از او خواست که هویج ها را لمس کندوبگوید که چگونه اند؟او این کار را کرد و گفت نرمند.بعد از او خواست تخم مرغها را بشکند،بعد از اینکه پوسته آن را جدا کرد،تخم مرغ سفت شده را دیدو در آخر ازاو خواست که قهوه رابچشد.
دختر از مادرش پرسید مفهوم این ها چیست؟
مادر به او پاسخ داد : هر سه این مواد درشرایط سخت ویکسان بوده اند،آب جوشان ،اما هر کدام عکس العمل متفاوتی نشان داده اند. هویج در ابتدا سخت و محکم به نظر می آمداما وقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد.تخم مرغ که درابتدا شکننده بودو پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت می کرد،وقتی در آب جوش قرار گرفت مایه درونی آن سفت و محکم شد.دانه های قهوه که یکتا بودند،بعد از قرار گرفتن درآب جوشان آب را تغییر دادند.
مادر از دخترش پرسید تو کدامیک از این مواد هستی؟ وقتی شرایط بد و سختی پیش می آید تو چگونه عمل می کنی؟تو هویج ،تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی ؟
به این فکر کن که من چه هستم ؟ آیا من هویج هستم که به نظر محکم می آیم ، اما در سختی ها خم می شوم و مقاومت خود را از دست می دهم ؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع می کند اما با حرارت محکم می شود؟
یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش و طعم دل پذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هر چه شرایط بدتر می شوند تو بهتر می شوی و شرایط را به نفع خودت تغییر می دهد.
جشن هزار سالگی سرو ایراج -به روایت هتل بالی
سلام دوستان
چند روز پیش مطلبی در مورد سرو ایراج نوشتم که می تونید یکی دوتا پست پائین تر بخونیدش راستش من آخر مطلبی که نوشتم پیشنهادی دادم وشاید بهتر ه بگم آرزوی کردم به این عنوان که :
امیدوارم هر چه زودتر جشن تولدی نمادین برای هزار ساله گی این سرو زیبا در ایراج گرفته شود
اون موقع که داشتم این مطلب را مینوشتم حتی فکرش هم نمی کردم که این موضوع مورد توجه کسی قرار بگیره اما خوشبختانه این پیشنهاد مورد توجه بعضی از دوستان قرار گرفت از جمله دوست عزیزم حافظ روستا مدیر گروه حیران تور که در پیامی آماده گی خود را برای برگزاری وشرکت در این جشن اعلام کرداین اعلام آماده گی از طرف آقای روستامن را هم کمی به هیجان آورد ودوباره این موضوع را با یکی از مدیران وبلاگهای ایراج در میان گذاشتم که با استقبال ایشان روبه رو شد واین دوست گرامی قول هر گونه همکاری برای برگزاری این جشن را به بنده دادند از طرف ایشان در اسرع وقت با بچه های ایراج هماهنگی لازم انجام گرفت . امروز هم یکی از بچه های ایراج در تماسی تلفنی اعلام کرد که گروهی برای بر پائی این جشن گرد هم اومدند واز فردا دنبال مقدمات این مراسم خواهند بود ودر اولین قدم نظافت اطراف درخت سرو پاکیزه گی محل را انجام خواهند داد. وقتی تلفن را قطع کرم متوجه شدم ماجرا کم کم داره جدی میشه وخودمو یکم جمع وجور کردم حالا چند ساعتی هست که قلم وکاغذ دستمه ودارم فکرای جور واجورم و هی مینویسم وهی خط خطی میکنم برنامه ریزی میکنم که این برنامه چه جوری برگزار بشه که ساده وخاطره انگیز از آب در بیاد . کلی برنامه توسرمه حالا تا ببینم چی میشه سعی میکنم در اسرع وقت یه سری ایراج برم وهماهنگی ها را با بچه های ایراج انجام بدم .در همینجا هم از همه بچه های وبلاگ نویس ودوستان گرامی تقاضای همفکری وهمکاری دارم .امیدوارم که اگر مشکلی پیش نیاد به امید خدا این مراسم برگزار بشه
تاریخ برکزاری هم در همین چند روز اعلام میکنم
منتظر پیشنهادات شما هستم
سعید امینی
شهر بزرگ
شهر بزرگ آنست که دارای بزرگترین مردها وزنهاست .چنین جایی،اگرهم از چند کلبه محقر ترکیب یافته باشد،بزرگترین شهر دنیاست. نه محلی که کارخانه ها و مخزنهای مصنوعات در آن فراوانند،نه محل ملاقاتها و تعارفات بیحساب واردین و مسافرین، نه محل بلندترین ساختمانها که اجناس دنیا را میفروشند، نه محل کامل ترین کتابخانه ها و مدرسه ها، نه محلی که پول درآن بسیار است، نه محلی که سکنه آن زیاداست،هیچکدام از اینها شهر بزرگ نیستند. آنجا که قویترین نسل سخنوران و جنگجویان زیست میکنند، آنجا که وطن از هرچیز عزیزتر است وپاداش عشق وطن پرستان را میدهد، آنجا که یادگارهای دلیران و پهلوانان در گفتگوها و امور مردم جا گرفته اند، آنجا که اقتصاد و احتیاط مراعات می شوند، آنجا که با وجود عقل ودانش ،از قانون بی نیازند، آنجا که از اسارت خبری نیست، آنجا که قدرت داخلی بر قدرت خارجی مقدم است، آنجا که حفظ حقوق ،بزرگترین آرزوی افراد است،و رئیس و مدیر و حاکم فقط اجیرمردمند، آنجا که اطاعت وجدان و اعتماد به نفس را به کودکان یاد می دهند، آنجا که در هرکار نشانه برابری نمایان است، آنجا که دوستان صدیق با وفا گرد آمده اند، آنجا که زن و مرد از آلایش دورند، آنجا که خون پدرها سرخ است!، آنجا که تن مادرها سالم و تواناست!، آنجا شهر بزرگ پدیدار است !
از منظومه های والت ویتمن آمریکایی (١٨١٩-١٨٩٢)
تسلیت
دوستان عزیز آقایان اکبر و نجفی مدیران وبلاگ منک زیبای ایراج و سایت منک ایراج مصیبت وارده را به شما و خانواده های اکبر،نجفی،مؤبدو مرادی تسلیت عرض نموده ،از درگاه خداوند برای آن مرحومه علو درجات و برای شما عزیزان صبر و شکیبایی خواستارم.
سرو ایراج چهار ساله شد - من چهل ساله !
چهار سال پیش در چنین روزهایی اولین وبلاگ ایراج به نام سرو ایراج ایجاد گردید و به دنبال آن و درحدود یک سال بعد بیش از ده وبلاگ ایراجی دیگر با موضوعات متنوع وگوناگون متولد شد که هرکدام به نوبه خود به مسائل فرهنگی،مذهبی ،تاریخی ،طبیعی ،سیاسی ،اخبار وغیره پرداخته و می پردازند.
در شهرستان خوروبیابانک (ونایین) و بلکه به نسبت جمعیتی در ایران هیچ روستایی اینهمه وبلاگ و وبلاگ نویس فعال ندارد.
گرچه درابتدای شروع به کار وبلاگها اختلاف سلیقه ها مباحث جدی و گاهی پرخاشگرانه و خارج از ادب و نزاکت را در بین وبلاگ نویس ها و بازدید کنندگان بوجود آورد و پیامهای وبلاگها محل تقابلات تند وتا حدی زننده بعضی ها گردید اما به زودی همه وبلاگ نویسان و بازدیدکنندگان ایراجی پی به فلسفه وجودی وبلاگهابرده و عاقلانه ترو با آرامش و بردباری بیشتری به نوشتن و پیام دادن پرداختند.
امروز پس از گذشت چهار سال از برافراشته شدن پرچم سبز سرو هزارساله ایراج در آسمان روشن جهانی و بویژه با نمایان گشتن تپه های باستانی ایراج که تمام وبلاگهای ایراجی در این مورد رسالت خویش را ادا نمودند نام ایراج به عنوان روستایی (تمدنی)پنج هزار ساله برتارک تاریخ این مرزو بوم میدرخشد.
امید آنکه تمامی دوستان با درک موقعیتها در برابر کردار و اندیشه هایی که فرهنگ وتاریخ نه تنها ایراج که هر کجای این مرز پرگهر را نشانه رفته است ایستادگی نموده و به گسترش و شناسایی بیشتر فرهنگ بومی کمک نمایند.
اعتقادات مردم ایراج - سوراخ سرفه سیاه
تاهمین سی سال پیش هم سر جایش بود ،زیر پای قبرستان صادق،روبروی مسجد امام حسین (ع) فعلی و کاج آن زمان ،جایی که الان چند سال است میخواهند پارک بسازند،دقیقا روبروی جایی که میگویند برای خانه عالم در نظر گرفته اند!ولی کمی پایینتر از خیابان فعلی .همین جایی که الان چند سال است فاضلاب جمع میشود و کمی بالاترش نانوایی قراردارد و گاهی هم مگسها از روی فاضلاب برمیخیزند،چرخی میزنند و نانهای پیشخوان را تبرک میکنند و ماهم برسر زودتر گرفتن و یا چند تا گرفتن آنها با خودمان و با نانوا بگو مگو داریم.
بله!چسبیده به کارگاه قدیمی اوستا یعقوب،قبرستان صادق بود که شخصیتهای بزرگ ایراج قدیم ازجمله آخوند ملا حسین در این قبرستان دفن شده بودند ودر جنوب این قبرستان گودال بزرگی بود که همیشه مقداری آب در ته گودال بود که یا از آب باران بود یا از آب دشت که در گودال خجه (احتمالا خواجه)میانداختند و از زیر قبرستان به این طرف نفوذ میکرد.گودال به قدری بزرگ بود که وقتی لیلاند حاج محمد رضا نجفی از کنترلش خارج شد دو بار دور خودش بچرخد و دور سوم که ته گودال رسیده بود روی چهار چرخش بایستد!در سراشیبی این گودال و در موقعیتی که در بالا به شرح آن پرداختم سوراخی در برآمدگی خاکی از جنس زاینه بوجود آمده بود که کودکان با خم کردن سرشان و یا نشستن از درون آن میگذشتند و از طرفی به طرف دیگر میرفتند ولی بزرگترها برای عبور از آن باید به صورت سینه خیز از آن میگذشتند.قطر سوراخ بین 50 تا 60 سانتیمتر بود و ضخامت تپه کوچک خاکی(برآمدگی) در قسمت سوراخ شاید بیشتر از 1متر نبود هرچند در بعضی نقاط به 3 متر هم میرسید.ارتفاع برآمدگی هم به بیش از 2 متر نمیرسید.
سولاخ سلفه سیا(سوراخ سرفه سیاه) نامی بود که مردم ایراج بر روی آن نهاده بودند و اعتقاد داشتند که اگر کودکی سه بار پشت سرهم از آن سوراخ عبور کند تا یک سال از ابتلا به سرفه سیاه(سیاه سرفه) که آن سالها از بیماریهای شایع و سخت بود مصون خواهد ماند!و من که خود چندین مرحله از آن سوراخ عبور کردم شاهد اصرار ،سختگیری و نگرانی مادرانی بودم که کودکانشان یا حاضر به گذشتن از آن سوراخ نبوده ویا با بازیگوشی توجهی به نحوه و تعداد دفعات عبور از آن نمیکردند.مخصوصا در غروب پنج شنبه ها که مردم برای رفتن به مزار اموات(صحابه )ونثار فاتحه و دادن خیرات از کنار سوراخ سرفه سیاه میگذشتند بازار واکسیناسیون خیلی داغ بود!
راستی آن سالها دم دروازه آخر ایراج بود !و بعد از آن چند آغل و کاج و بیابان ...
در یک غروب دلگیر بولدوزری خاک سوراخ سرفه سیاه رابرداشت و تا کتل گله کوچک پخش کرد و با خراب کردن قسمتی از قبرستان گبرها برسرو صورت مردگان پاشید ! جایی که الان خیابان است و دو طرفش منزل مسکونی و مدرسه ای که هردانش آموزبرای خودش یک کلاس دارد !!
و همه اهالی چقدر خوشحال بودندکه بالاخره بولدوزر... آمده بود و بولدوزر میتوانست جای هزار نفر کار کند و چقدر خوب همه چیز را خراب میکردو...
و ما کودکان آن زمان، سرمست از جاده جدید و وسعت بیشتر دم دروازه به قرقره بازی و دوچرخه سواری فکر میکردیم!
لحظه ها ...
دنگ ... دنگ...
لحظه ها میگذرد
آن چه بگذشت نمی آید باز
قصه یی هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز !
سهراب سپهری
...Bang...Bang
the moments flow
what has flowed will not come back
it is a story
never renew anymore
SOHRAB SEPEHRI
دعوتنامه مجمع عمومی فوق العاده شرکت تعاونی آزاد اندیشان روستای ایراج
بسمه تعالی
دعوتنامه برگزاری مجمع عمومی فوق العاده
شرکت تعاونی آزاداندیشان روستای ایراج
برادر/ خواهر....(عضو تعاونی)..........بدینوسیله از جنابعالی دعوت به عمل می آید روز جمعه مورخه ٢٩/۵/٨٩ ساعت ١٧ (پنج بعد از ظهر)در حسینیه چهارده معصوم (ع) حضور به هم رسانید.
دستور جلسه :
- تلاوت آیاتی از کلام الله مجید
- گزارش مدیر عامل
- تشریح وضعیت کنونی و چشم انداز شرکت توسط ریاست هیئت مدیره
-انتخابات هیئت مدیره و بازرس
- پذیرایی (افطاری)
- نماز جماعت
پروفسور حسابی
روزی در آخر ساعت درس ،یک دانشجوی دوره دکترای نروژی سوالی مطرح کرد: استاد!شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا میکنم. به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جایی است که هرکس بخواهد مملکتش را آباد کند ، خانه اش خراب می شود و هر کس بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد!
پروفسور حسابی
نظرات ()

